ويليام شكسپير به روایت ویل دورانت ( تاریخ تمدن )
ويليام شكسپير 1564-1616
جواني: 1564-1585 : مادرش ماري آردن از خانوادههاي قديمي واريك شر بود. اين زن، كه با جان شكسپير، يعني فرزند مستاجر پدرش، ازدواج كرده بود، جهيزي كافي به صورت زمين و پول با خود آورد و هشت فرزند زاييد، كه ويليام سومين آنها بود. جان در سترتفرد تاجر معتبري شد و دو خانه خريد، و متخصص در شناختن آبجو، پايور شهرباني، عضو انجمن شهرداري، و مامور اجراي امين صلح شد و سخاوتمندانه به فقرا كمك كرد. پس از 1572، ثروت او رو به نقصان نهاد; حتي براي 30 ليره از دست وي شكايت كردند و او در دادگاه حضور نيافت و حكم توقيفش صادر شد. در سال 1580 به علل نامعلومي دادگاه به او دستور داد كه وثيقهاي به منظور حفظ نظم و آرامش بدهد. در سال 1592، نام او جزو كساني ذكر شد كه برخلاف دستورات علياحضرت ملكه، همه ماهه در كليسا حضور نمييابد; بعضي كسان از اين مطلب نتيجه گرفتهاند كه وي كاتوليكي بوده كه از كليساي رسمي انگلستان اطاعت نميكرده است، ديگر او را پيرايشگر دانستهاند، و جمعي ديگر گفتهاند كه او به سبب ترس از طلبكارانش خود را پنهان ميكرده است. ويليام بعدا امور مالي پدر خود را سر و صورتي داد، و هنگامي كه پدرش درگذشت (1601)، دو خانه پدر، واقع در كوچه هنلي به نام شكسپير باقي ماند.
كليساي بخش سترتفرد مراسم غسل تعميد ويليام را در 26 آوريل 1564 ذكر كرده است. نيكولس راو، يعني نخستين كسي كه شرح حال او را نوشت، در سال 1709 سرگذشت وي را در سترتفرد، كه اكنون مورد تصديق همگان است، بدين نحو شرح داده است، كه پدر ويليام ((تا مدتي او را به مدرسهاي غير مذهبي ميفرستاد... ولي تنگدستي وي، و احتياج او به كمك ويليام در خانه، پدر را مجبور كرد كه شكسپير را از آن مدرسه بيرون آورد)). بن جانسن در مرثيهاي كه در ابتداي چاپ اول آثار شكسپير نوشته است، به رقيب خود چنين خطاب ميكند: ((تو كمي لاتيني و كمتر از آن يوناني آموختي)). ظاهرا شكسپير از درامنويسان يوناني اطلاعي نداشت، ولي به اندازه كافي لاتيني ياد گرفته بود كه بتواند گاهگاه در آثار خود كلمات لاتيني به كار برد و از كلمات هر دو زبان جناس بسازد. اگر وي بيشتر لاتيني آموخته بود، ممكن بود مردي دانشمند و پركار و گمنام بشود. اما لندن مدرسه او شد.
در روايت ديگري، كه به وسيله ريچارد ديويز در 1681 نقل شده، چنين آمده است كه ويليام ((در دزديدن خرگوش و گوشت آهو از خانه سر تامس لوسي هميشه بد ميآورد، و اين شخص غالبا او را شلاق ميزد، و گاهي او را به زندان ميانداخت)). در 27 نوامبر 1582، هنگامي كه ((اين آدم تبهكار)) هيجدهساله بود، اجازه نامهاي به منظور ازدواج با ان هثوي كه بيست و پنج ساله بود، به دست آورد. در ماه مه 1583، يعني شش ماه بعد از اين ازدواج، دختري به دنيا آمد كه او را سوزانا نام نهادند. چندي بعد، ان، دو كودك توامان بدنيا آورد كه در فوريه 1585 به همنت و جوديث موسوم شدند. شايد در اواخر آن سال بود كه شكسپير زن و كودك خود را ترك گفت. بين سالهاي 1585 و 1592 خبري از او در دست نداريم، ولي ميدانيم كه در 1592 در لندن به عنوان بازيگر مشغول كار شد.
تكامل: 1592-1595 : در نخستين آثاري كه به شكسپير اشاره شده است، از وي به خوبي ياد نكردهاند. در 3 سپتامبر 1592، رابرت گرين از بستر مرگ به دوستان خود اخطار كرد كه در تماشاخانه لندن ((كلاغي نوكيسه، كه با پرهاي ما آراسته شده))، جاي آنها را گرفته است و اين مرد، كه ((دل پلنگ دارد و پوست بازيگران را پوشيده است (پرده سوم، هنري ششم) تصور ميكند كه ميتواند مثل بهترين بازيگران شما شعر بيقافيه را با آب و تاب بگويد، و چون آدمي همه كاره است، به عقيده خودش تنها بازيگر مملكت است)). هنري چتل اين قطعه را به عنوان قسمتي از رساله گرين، موسوم به لطيفهايي به ارزش يك پشيز كه با يك ميليون ندامت خريداري شده، به روزنامه داد، ولي بعد در نامهاي از يكي از اين دو نفر (احتمالا مارلو و شكسپير) كه مورد حمله گرين قرار گرفته بودند به شيوه ذيل پوزش خواست:
با هيچ يك از آن دو نفر، كه رنجيدهاند، آشنا نبودهام و اگر با يكي از آنها هرگز آشنا نشوم، اهميتي نخواهد داشت. اما در مورد ديگري، متاسفم. زيرا ديدهام كه رفتارش مودبانه و پيشهاش عالي است. گذشته از اين، آقايان محترمي را ديدهام كه صدق رفتار متناسب با شرافتش را، گزارش دادهاند و طرز شيواي نويسندگي او را، كه مويد هنر اوست، تصديق كردهاند.
ترديدي نيست كه حمله گرين و معذرت چتل متوجه شكسپير است، بنابر اين، تا سال 1592 شكار دزد سابق ستراتفرد در پايتخت به مقام بازيگر و نمايشنامهنويس درآمده بود. دودال (1693) و راو (1709) روايت كردهاند كه شكسپير ((با عنوان خدمتكاري وارد تماشاخانه شد)) يعني ((در شغلي پست))، و اين نيز عجيب نيست. ولي او بسيار جاهطلب، و ((خواستار هنر اين و مقام آن بود)). پس از مدت كوتاهي، شكسپير شروع به بازي در نقشهاي بياهميتي كرد و خود را ((به صورت دلقكي درآورد)) سپس نقش آدم مهربان را در هر طور كه بخواهيد و نقش روح را در هملت به عهده گرفت. شايد هم نقشهاي مهمتري را به او واگذار كردند، زيرا نام او بالاتر از نام همه بازيگران در هر كس به حال خود (1598) اثر جانسن ديده شد. همچنين در اثر ديگر وي، به نام ساينوس (1614) نام شكسپير و ريچارد بربيج به عنوان ((بازيگران عمده تراژدي)) ياد شده است. در اواخر 1594، شكسپير در شركت بازيگران چيمبرلين داراي سهمي شد. وي نه به عنوان درامنويس، بلكه به عنوان بازيگر و سهامدار شركت بازيگران بود كه ترقي كرد.
اما شكسپير در حدود 1591 شروع به نوشتن نمايشنامه كرد. وي ظاهرا در آغاز به كار تصحيح و اصلاح نمايشنامهها جهت شركت خود اشتغال داشت و از اين مرتبه به مقام همكاري رسيد; به نظر ميرسد كه سه قسمت هنري ششم (1592) اثري باشد كه در اين دوره با شركت ديگران نوشته شده است. از آن تاريخ به بعد، شكسپير شروع به نوشتن نمايشنامه، از قرار تقريبا دو نمايشنامه در يك سال كرد كه مجموع آن به سي و هشت نمايشنامه رسيد. چند نمايشنامه اولي او، يعني كمدي اشتباهات (1592)، دو نجيبزاده از ورونا (1594، و رنج بيهوده عشق (1594) سبك بيارزش، و پر از شوخيهاي خسته كننده است. جالبتوجه است كه شكسپير در نتيجه زحمت زياد به عظمت رسيد، ولي پيشرفت او سريع بود. وي با استفاده از ادوارد دوم، اثر مارلو، توانست درامهايي از تاريخ انگلستان بسازد. ريچارد دوم شبيه نمايشنامه قبلي او بود، ولي ريچارد سوم از آن بهتر بود. او نيز تا اندازهاي اين اشتباه را مرتكب شد كه خواست، از يك صفت آدم كاملي بسازد.، يعني حس جاهطلبي مهلك و خائنانه را به صورت پادشاهي گوژپشت مجسم كند، اما شكسپير، با تحليل عميقي كه از آن كرد، احساسات را برانگيخت. همچنين براثر استعمال جملههاي عالي توانست از مارلو پيش بيفتد. پس از مدت كوتاهي، عبارت ((اسب! اسب! سلطنتم در عوض اسب!)) در لندن ورد زبانها شد. اما در تيتوس آندرونيكوس نبوغ شكسپير كاري از پيش نبرد; تقليد رهنمون او شد و رقص زننده مرگ را عرضه داشت.
در روي صحنه تيتوس فرزند خود را ميكشد، و ديگران داماد او را به قتل ميرسانند; عروسي كه در پشت پرده هتك عصمت ميشود با زبان و دستهاي بريده و دهان خونآلود به روي صحنه ميآيد، خائني دست تيتوس را در مقابل چشمان حريص مردم عوامي كه در كف حياط ايستادهاند، ميبرد; سرهاي بريده دو تن از فرزندان تيتوس به تماشاگران نشان داده ميشود; پرستاري نيز روي صحنه به قتل ميرسد. منتقداني كه به شكسپير احترام ميگذارند، كوشيدهاند كه قسمتي يا همه مسئوليت اين قتل عام را به گردن همكاران او بيندازند، به اين خيال باطل كه شكسپير نميتوانسته است مزخرف بنويسد. ولي او از اين گونه مطالب بسيار نوشته است.
وي در اين مرحله از تكامل بود كه داستانهاي تاريخي و غزليات خود را نگاشت. شايد بتوان گفت، طاعوني كه از 1592 تا 1594 باعث بسته شدن همه تماشاخانههاي لندن شد، فراغتي بيعايدي در اختيار وي نهاد، و او در صدد برآمد كه به طمع گرفتن صله در مدح يكي از حاميان شعرا شعري بسازد. در 1593، ونوس و آدونيس را به هنري راتسلي، سومين ارل آو ساوثمتن تقديم كرد. لاج اين قصه را از مسخ اثر اوويد، و شكسپير از لاج اقتباس كرد. ارل مذكور زيبا و شهوتران بود، و شايد هم شكسپير شعر خود را طبق سليقه او ساخت بسياري از مطالب آن در نظر پيران خنك و بيمزه است، ولي در اين اثر عباراتي درباب لذت شهواني آمده كه در انگلستان سابقه نداشته است، (مخصوصا ابيات 679708) شكسپير در نتيجه آفرينگويي مردم و دريافت جايزه از ساوثمتن تشويق شد، و در سال 1595 تجاوز به لوكرس را به رشته تحرير درآورد. اين داستان كه در آن شرح اغوا و فريبندگي به اختصار بيان شده است آخرين اثر از آثار اختياري او بود.
در حدود 1593، شكسپير شروع به سرودن غزلياتي كرد كه براي نخستين بار تفوق او را بر شاعران عصر نشان داد، ولي شكسپير از انتشار آنها در روزنامهها خودداري كرد. شاعر در اين غزليات، كه از لحاظ فني كاملترين اثر او به شمار ميآيد، از موضوعات غزلهاي پترارك زياد استفاده كرده است: زيبايي ناپايدار معشوق،ترديدها و بيوفاييهاي ظالمانه او، گذشت خسته كننده ايام به بطالت، حسادتها و اشتياق شديد عاشق، و ادعاي شاعر مبني بر اينكه زيبايي و شهرت معشوق در نتيجه اشعار او جاويدان شده است. شكسپير حتي از عبارات و توصيفهاي كانستبل، دنيل، واتسن، و بسياري از غزلسرايان ديگر، كه آنان نيز خود از آثار ديگران ((دله دزدي)) كردهاند، اقتباس نموده است. هيچ كس موفق نشده است كه غزليات شكسپير را به صورت روايت درآورد، زيرا شاعر آنها را سرسري و در روزهاي مختلف سروده است. طرح مبهم آنها را نبايد جدي تلقي كرد. در اين طرح از عشق شاعر به مردي جوان، از علاقه شديد او به يك ((بانوي سيه چرده)) درباري، از بيوفايي اين زن و رفاقت او با دوست شكسپير، جلب آن دوست به وسيله شاعر ديگري كه رقيب شكسپير بود، و همچنين چند جا از توجه مايوسانه شكسپير به مرگ سخن به ميان آمده است. احتمال دارد كه شكسپير به سبب بازي كردن در دربار، نگاههاي مشتاقانهاي به نديمههاي ملكه، كه به جامههاي خود عطرهاي سرمست كننده ميزدند، ميانداخته است; ولي احتمال ندارد كه هرگز با آنها سخن گفته يا از رد عطر و بو به خود شكار دست يافته باشد. يكي از اين زنان، به نام مري فيتن، معشوقه ارل آو پمبروك شد. به نظر ميرسد كه اين زن موي بور داشته و شايد آن هم رنگ زودگذري بوده است. در هر حال، مري شوهر نداشت، و حال آنكه معشوق شكسپير سوگند زناشويي خود را در عشق شاعر و پسرش نقض كرد.
در سال 1609، تامس ثورپ غزليات شكسپير را، ظاهرا بدون موافقت او، انتشار داد. از آنجا كه شاعر آنها را به كسي تقديم نكرده بود، ثورپ چنين كرد و مردم را قرنها دچار حيرت ساخت. مطلبي كه او نوشت از قرار ذيل بود: ((تنها موجد اين غزليات، آقاي H.W را سعادت و ابديتي كه شاعر جاوداني ما وعده داده است نصيب باد; وي موفقيت ماجراجوي خيرخواه را در آغاز آرزو ميكند)) ((T.T)) شايد مقصود از ت. ت. همان تامس ثورپ باشد ولي ((H.W)) چه كسي بود شايد مقصود ويليام هربرت، سومين ارل آو پمبروك، يعني همان كسي باشد كه مري فيتن را فريفت، و مقدر بود كه نخستين مجموعه آثار شكسپير كه پس از مرگش انتشار يافت، به او و برادرش فيليپ تقديم شود. در مقدمه آن چنين نوشته شده بود: ((تقديم به مايكناس كبير، به مردان عالمي كه نظير هر يك از مردان زمان او يا بعد از او بودند)). هنگامي كه شكسپير شروع به سرودن غزليات خود كرد (1593)، هربرت فقط سيزده ساله بود، ولي سرودن آنها تا سال 1598 ادامه داشت، و در اين هنگام پمبروك آماده عشقبازي و مستعد حمايت از شعرا بود.
شاعر با لحني پرشور از ((عشق)) خود نسبت به ((پسر)) سخن ميگويد. كلمه ((عشق)) در آن زمان به جاي دوستي به كار ميرفت; ولي شكسپير در غزل شماره 20 آن ((جوان را معشوق اصلي عشق من)) مينامد و مطلب را با طرزي عاشقانه به پايان ميرساند; و در غزل 128 (كه ظاهرا خطاب به ((پسر دوست داشتني)) در غزل 126 است) از وجد عاشقانه سخن به ميان ميآورد. بعضي از شاعران اليزابتي به جوانان عشق ميورزيدند و حاضر بودند كه به هر مرد متمولي كلمات شورانگيز عاشقانه بگويند.
اهميت اين غزلها، نه از لحاظ حكايت، بلكه از جهت زيبايي آنهاست. بسياري از آنها (مثلا غزلهاي شماره 29، 30، 43، 55، 64، 71، 97، 106، 117) داراي نكاتي هستند كه عمق معني، گرمي احساس، نيروي تخيل، و زيبايي جملههاي آنها باعث شده است كه اين غزليات قرنها در كشورهاي انگليسي زبان شهرت يابند.
استادي: 1595-1608 : اما اشكالات و موانع غزل جلو بلندپروازي خيال را ميگرفت، و شكسپير از به كار بردن شعر بيقافيه و روان در ساختن يكي از بزرگترين اشعار عاشقانه، هنگامي كه خود جوان و پرحرارت بود، حتما لذت بسيار برده است. قصه رومئو و ژوليت از داستان مازوتچو و باندلو اقتباس شد و در انگلستان انتشار يافت. آرثر بروك آن را به شعر درآورد (1562); و شكسپير، به پيروي از بروك و شايد نمايشنامه ديگري رومئو و ژوليت را در 1595 بر صحنه آورد. در سبك او عقايد فراواني كه ممكن است نتيجه غزلسرايي وي باشد، وجود دارد و در آن استعاره بسيار است. رومئو به صورت ضعيفي در كنار مركوشيوي پرجوش و خروش تصوير شده است، و آخر نمايشنامه يك سلسله مزخرفات است. ولي كيست كه ايام جواني را به خاطر داشته باشد و هنوز رويايي در اعماق روح خود احساس نكند و، از شنيدن آن شعر شيرين عاشقانه، زودباور نشود و مشتاقانه به فرمان شاعر به عالمي كه از حرارتي عجولانه، اشتياقي لرزان، و مرگي خوشاهنگ ساخته شده است، نشايد شكسپير تقريبا هر ساله در مورد نمايش با موفقيتي رو به رو ميشد. در 7 ژوئن 1594 مردي يهودي، به نام رودريگو لوپث، كه پزشك ملكه بود، به اتهام قبول رشوه جهت مسموم كردن وي، اعدام شد. دليلي كه اقامه كردند قاطع نبود، و اليزابت مدتها در امضا كردن حكم قتل او ترديد داشت. ولي عوام لندن مجرميت او را قطعي ميدانستند، و احساسات ضد يهود در ميخانههاي لندن بالا گرفت. شايد شكسپير نيز به هيجان آمد يا اينكه مامور شد كه با نوشتن تاجر ونيزي طبع خود را بيازمايد (1596). وي نيز تا اندازهاي داراي احساسات تماشاچيان خود بود; و شايلاك را به صورت شخصي مضحك و ملبس به لباس نامنظم و با بيني بزرگ مصنوعي نشان داد. همچنين با مارلو در نشان دادن تنفر و حرص آن رباخوار رقابت كرد; اما وي صفات خوبي به شايلاك نسبت داد، كه باعث تاسف جاهلان شد، و در دهان او چنان مطالبي در دفاع از يهوديان گذاشت كه منتقدان صلاحيتدار هنوز با يكديگر بحث ميكنند كه آيا شايلاك را بايد ظالم شمرد يا مظلوم دانست. شكسپير مخصوصا در اينجا مهارت خودرا در هم به بافتن مطالب متنوعي از مشرق و ايتاليا ثابت كرد، چنان اشعار پرشوري در اختيار جسيكاي نو آيين گذاشت كه فقط اشخاص فوقالعاده حساس قادر به درك آن بودند.
شكسپير تا پنج سال به طور كلي به ساختن كمدي مشغول بود; شايد وي درك كرده بود كه آدميزادگان معذب فقط به كساني كه او را با خنده يا خيال خوش ميكنند، بهترين پاداشها را ميدهند. روياي نيمه شب تابستاني مزخرفي بيش نيست، ولي مندلسون به آن زيبايي و لطف بخشيد; آن خوب است كه پايانش نيكوست به دسيسه هلنا از خطر رها نشده است; هياهوي بسيار بر سر هيچ با عنوانش مطابقت دارد; شب دوازدهم فقط از اين لحاظ قابل تحمل است كه ويولا جوان بسيار زيبايي است; رام كردن زن پتياره نخست باورنكردني است; زنان پتياره هرگز رام نميشوند. تمام اين نمايشنامهها به خاطر كسب منفعت و به منظور جلب توجه عوام براي پركردن تماشاخانه و گردآوري پول براي روز مبادا بود.
اما با نوشتن دو قسمت هنري چهارم (15971598)، اين جادوگر بزرگ استادي خود را دوباره نشان داد، و دلقكها را با شاهزادگان يعني فالستاف و پيسفول و هاتسپر و شاهزاده هال را در هم آميخت آن هم با مهارتي كه سيدني را به تعجب واميداشت. مردم لندن از شنيدن تاريخ شاهان، كه آميخته با سرگذشت اراذل و زنان بدخو بود، لذت ميبردند. شكسپير سپس به نوشتن هنري پنجم پرداخت (1599)، در يك زمان تماشاگران را از مشاهده فالستاف، كه جان ميداد و ((روي دشتهاي سبز ياوهگويي ميكرد))، هم متاثر و هم خندان ميكرد، و نيز احساسات آنها را با ديدن جنگ آژنكور برميانگيخت و آنها را با عشقبازي شاهزاده خانم كيت و آن پادشاه شكستناپذير، كه به دو زبان بود، مشعوف ميساخت. اگر قول راو را قبول داشته باشيم، ملكه مايل نبود كه فالستاف بميرد، بلكه به خالق آن دستور داد كه او را دوباره زنده كند و او را به صورت عاشق نشان دهد; و جان دنيس (1702) همان حكايت را نقل ميكند و ميگويد، كه اليزابت مايل بود كه معجزه در ظرف دو هفته انجام گيرد. اگر اين قضيه صحت داشته باشد، زنان سرخوش وينزر نمايشنامه بسيار مضحكي بود; زيرا اگر چه اين اثر پر از شوخيهاي جلف و جناس است، فالستاف در آن در نهايت استعداد و قدرت ظاهر ميشود و سرانجام در زنبيل لباس چرك به ميان رودخانهاي انداخته ميشود. گفتهاند كه ملكه از آن بسيار مشعوف شد.
باعث تعجب است كه درامنويس در يك فصل (1599-1600) بتواند مطلب بيارزشي مانند نمايشنامه فوق و داستان عاشقانه و زيبايي، مانند هر طور كه بخواهيد را بنويسد. شايد شكسپير دراين نمايشنامه از روزاليند، اثر لاج، تقليد كرده است، زيرا در آن، آهنگي تهذيب كننده وجود دارد; و اگر چه در آن شوخيهاي خشك و بيمزه نيز ديده ميشوند، احساسات آن رقيق و سخنان آن پرنشاط است. در اينجا دوستي دل انگيزي ميان سليا و روزاليند وجود دارد، اورلاندو نام روزاليند را روي پوسته درختان ميكند و ((روي خفچه، قصيده، و روي تمشك جنگلي، مرثيه ميآويزد)); چه جملههاي جاويداني در هر صفحه ديده ميشود، و چه آوازهايي كه ميليونها نفر آنها را ترنم كردهاند: مانند ((زير درخت سبز جنگل))، يا ((اي باد زمستاني، شروع به وزيدن كن))، يا ((عاشقي و معشوقي بود)). همه اين تراوشها داراي چنان لودگي لذتبخش و چنان احساسي است كه در ادبيات هيچ كشوري نظير ندارد.
اما آقاي ژاك ماليخوليايي، ميوه تلخي به اين همه شيريني ميافزايد و اعلام ميكند كه در تماشاخانه وسيع جهان نمايشهاي غمانگيزتري از آنچه او در روي صحنه بازي ميكند، ديده ميشود، و جز مرگ هيچ چيز مسلم نيست، و آن هم پس از بيدنداني، بيچشمي، و بيذائقگي سنين كهولت : و بدين ترتيب ساعت به ساعت ميرسيم و از آن پس ساعت به ساعت ميپوسيم و در اين قصهاي نهفته است.
از اين رو قوي سترتفرد اخطار ميكرد كه هر طور كه بخواهيد آخرين اثر نشاطانگيز اوست، و تا اعلام ثانوي قصد دارد كه پرده ظاهر را از چهره زندگي به كنار زند و حقيقت خونين آن را به ما نشان دهد و صفراي تلخ به مائده بهشتي خود بيفزايد.
در سال 1579، سر تامس نورث ترجمه كتاب حيات مردان نامي اثر پلوتارك را منتشر كرد. شكسپير گنجينهاي از درام در آن يافت و سه داستان آن را به صورت تراژدي قيصر در آورد. (1599) و چون آن ترجمه را بسيار با روح ديد، چندين عبارت آن را كلمه به كلمه به شعر بيقافيه درآورد. اما سخنراني آنتونيوس بر جنازه قيصر ابتكار خود شاعر بود، كه شاهكار سخنوري و باريكبيني است، و تنها دفاعي است كه اجازه آن را به قيصر ميدهد. ستايش او از ساوثمتن، پمبروك، و اسكس جوان ممكن است شكسپير را تحريك كرده باشد كه به قتل قيصر از ديدگاه اشراف توطئهگر، كه در خطر افتاده بودند، نظر افكند; اين است كه بروتوس به صورت كانون نمايشنامه درميآيد. ما كه جزئيات نوشته مومسن را، در خصوص فساد آن ((در دموكراسي)) كه به دست قيصر واژگون شد، داريم بيشتر دلمان به حال قيصر ميسوزد و تعجب ميكنيم كه شخص عمده نمايش را در آغاز پرده سوم مقتول ببينيم. آيندگان گذشته را طبق دلخواه خود تغيير ميدهند.
شكسپير هملت (1600) را نيز مانند تراژدي قيصر با استفاده و الهام از نمايشنامهاي ديگر، كه قبلا موجود بوده، به رشته تحرير درآورده است. شش سال پيش از اين واقعه نمايشي تحت عنوان هملت در لندن نمايش داده بودند، ولي نميدانيم كه شكسپير تا چه اندازه از آن تراژدي گمشده، يا سرگذشتهاي غمانگيز اثر فرانسوا دو بلفورست، يا از تاريخ دانمارك اثر ساكسو گراماتيكوس، مورخ دانماركي، استفاده كرده است. همچنين معلوم نيست كه شكسپير كتاب درباره امراض ماليخوليا را، كه ترجمه انگليسي اثري طبي به قلم دولورانس بود خوانده باشد. گرچه ما با حوصله و شكيبايي در برابر هر كوششي كه هدفش تبديل نمايشنامههاي شكسپير به شرح حال شخصي اوست ترديد ميكنيم، حق داريم بپرسيم آيا ممكن است تاثري شخصي علاوه بر عبرت از روزگار در بدبيني موجود در نمايشنامه هملت اثر كرده و در نمايشنامههاي بعد شديدتر شده باشد آيا نخستين توقيف اسكس (5 ژوئن 1600)، يا بينتيجه ماندن شورش اسكس، يا توقيف اسكس و ساوثمتن، يا اعدام اسكس در اين بدبيني موثر نبوده است شايد اين وقايع در روحيه شاعر حساسي كه در مقدمه آخرين پرده هنري پنجم از اسكس تمجيد كرده و در اهداي لوكرس به ساوثمتن وفاداري هميشگي خود را به وي ابراز داشته است، تاثير كرده باشد. در هر صورت، بزرگترين نمايشنامههاي شكسپير در خلال اين مصايب يا پس از آنها نوشته شد. اين نمايشنامهها از حيث لطافت موضوع، عمق معاني، و فصاحت بيان از نمايشنامههاي سابق بهترند، ولي بيش از هر اثر ادبي از روزگار شكايت ميكند. اراده متزلزل هملت و تقريبا ((عقل اصيل و بلندپايه)) او، در نتيجه كشف واقعيت قرابت بدي، و بر اثر زهر انتقام، دگرگون ميشود، تا آنكه خود او در چنگال قساوتي سخت گرفتار آيد; او فليا را، نه به دير زنان تارك دنيا، بلكه به عالم جنون ميفرستد و به كشتن ميدهد. در آخر، همه كشته ميشوند. فقط هوريشيو، كه از غايت سادهلوحي به ديوانگان ماننده نيست، باقي ميماند.
در اين ضمن، اليزابت نيز به آرامش نهايي دست يافته بود، و جيمز ششم، پادشاه اسكاتلند، با عنوان جيمز اول بر تخت سلطنت انگلستان تكيه زده بود. وي بزودي امتيازات شركت شكسپير را تاييد كرد و آن را ((خدمتكار پادشاه)) ناميد. نمايشنامههاي شكسپير مرتبا در برابر پادشاه به روي صحنه ميآمد و مورد پسند او واقع ميشد. سه فصلي كه ميان سالهاي 1604 و 1607 گذشت شاعر را به كمال نبوغ رسانيد و به حد كافي به وي از تلخي روزگار چشانيد. اتللو (1602) به همان اندازه كه اثري نيرومند است، باور نكردني نيز هست. تماشاگران از ملاحظه فداكاري و مرگ دزديمونا متاثر و از بدنهادي زيركانه اياگو مسحور ميشوند; ولي شكسپير با نسبت دادن چنين شرارت محض و بيدليلي به يك انسان، اشتباه مارلو را در خلق اشخاص كمياب تكرار ميكند و حتي اتللو، عليرغم سردار بودن و حماقتش، از آن معجون عناصري كه هملت و لير، بروتوس و آنتوني را به صورت بشر درميآورد، بيبهره است.
نمايشنامه مكبث (1605) نمونه وحشتناكي از بدي مطلق است. شكسپير ميتوانست به خاطر ذكر حقايق فقط مطالب هالينشد را نقل كند. ولي با نوميدي شديد آن را تيرهتر كرد. در ليرشاه (1606) حالت عاطفي شكسپير به نهايت و هنر او به حد كمال رسيد. نخست اين قصه را با جفري آو مانمث، با آب و تاب بيان داشته و هالينشد از آن اقتباس كرده بود. سپس درامنويسي كه فعلا نام او معلوم نيست، آن را تحت عنوان تاريخ حقيقي ليرشاه روي صحنه آورده بود. طرح نمايشنامه به همه تعلق داشت. نمايشنامه قبلي ماخوذ از نوشته هالينشد بود و در آن ليرشاه، در نتيجه پيوستن به كوردليا و جلوس مجدد بر تخت سلطنت، عاقبتي خوب داشت. شكسپير ظاهرا مسئول جنون، خلع، و سرانجام مرگ اوست، و هم اوست كه گلاستر را روي صحنه كور ميكند. لير جلو زنا را نميگيرد و ميگويد: ((زيرا سرباز ندارم)); در نظر اين شخص بدبين، تقوا و پرهيزگاري حجابي جهت شهوت پرستي است، و هر نوع حكومتي نوع رشوهخواري، و سراسر تاريخ داستان شكار بشر به دست بشر است. شكسپير از مشاهده عموميت و غلبه ظاهري بدي ديوانه ميشود و از خدايي كه حامي عدالت است، قطع اميد ميكند.
در آنتوني و كلئوپاترا (1607) عمق و عظمت كمتري ديده ميشود. در شكست انتوني بيش از غضب لير عظمت نهفته است، و در عشق او به ملكه مصري چيزي باور كردني تر و قابل تحملتر از قساوت غيرمحتمل لير نسبت به دختري كه به طرزي مسخرهآميز صريحاللهجه و ركگو است، ديده ميشود; كلئوپاترا، كه در صحنه جنگ جبون است، در خودكشي شخصيتي عظيم به دست ميآورد. در اينجا نيز شكسپير از نمايشنامههاي ديگر استفاده و آنها را اصلاح كرد، و اين قصه را، كه غالبا بر سر زبانها بود، با موشكافي در تحليل صفات قهرمانهاي آن و با سحر كلام و زيبايي سخن خود تازه ساخت.
در تيمون آتني (1608) بدبيني به صورتي كنائي و تخفيف نيافته ظاهر ميشود. لير به زنان طعنه ميزند، ولي بعد دلش به حال بشريت ميسوزد; قهرمان نمايشنامه كوريولانوس آدميان را متلون، متملق، بيمغز، زاده بي مبالاتي، و غفلت ميشمرد; ولي تيمون عالي و داني را يكسان ميداند و به تمدن، كه به عقيده او باعث فساد اخلاق شده است، لعنت ميفرستد. پلوتارك در شرح زندگي آنتونيوس، تيمون را دشمن بشر معرفي كرده بود; لوكيانوس او را طرف مكالمه قرار داده بود; و در حدود هشت سال قبل از آنكه شكسپير به اتفاق همكاري كه نام او بر ما مجهول است، آن نمايشنامه را از سر بگيرد، يك نمايشنامه به زبان انگليسي درباره او نوشته شده بود. تيمون آتني مردي ميليونر است، و عدهاي از دوستان متملق و خوشبرخورد او را احاطه كردهاند.
هنگامي كه ثروتش را از دست ميدهد و ميبيند كه دوستانش ناگهان ناپديد شدهاند، گرد تمدن را از پاي خود پاك ميكند و مانند ژاك تصميم ميگيرد كه در گوشه جنگلي كه ((نامهربانترين جانوران آن از نوع بشر مهربانترند))، منزوي شود. وي آرزو ميكند كه آلكيبيادس سگ ميبود تا او را قدري دوست داشته باشد. تيمون از ريشه گياهان تغذيه ميكند، و ضمن آنكه زمين را ميشكافد، به طلا برميخورد. دوستان دوباره ظاهر ميشوند، ولي او همه را با طعن و لعن از خود ميراند; اما وقتي كه زنان هرجايي وارد ميشوند، وي به آنان طلا ميدهد، به شرط آنكه تا حد امكان مردها را دچار بيماري مقاربتي كنند.
آنگاه، ضمن طغيان تنفر، از طبيعت ميخواهد كه از توليد بشر خودداري كند، و اميدوار است كه جانوران موذي و مضر فراوان شوند تا نسل بشر را از روي زمين براندازند. اين افراط در اظهار تنفر نسبت به بشر باعث ميشود كه نمايشنامه به نظر غيرواقعي بيايد; و باور نميتوان كرد كه شكسپير نسبت به بشر گناهكار تا اين اندازه در خود احساس برتري مسخرهآميز كرده و تا اين حد از تحمل زندگي عاجز بوده باشد. اين وضع تهوعآور نشان ميدهد كه آن بيماري بهبود مييابد، و تبسم بار ديگر بر لبان شكسپير پديدار ميشود.
هنرمندي : مردي كه تحصيل درستي نكرده بود چگونه ميتوانست اين همه نمايشنامه بنويسد و در هر كدام از آنها استادي خود را نشان دهد اما فقط مسئله بر سر استادي او نيست. زيرا وي در هيچ رشتهاي، جز روانشناسي، اطلاعات وسيع و دقيقي ندارد. شكسپير از كتاب مقدس فقط مطالبي را ميدانست كه شايد در كودكي آنها را خوانده بود; اشارات او به كتاب مقدس سرسري و عادي است. معلومات او درباره ادبيات يونان و روم قديم نيز سرسري و ظاهرا محدود به ترجمههاي آن است. وي اكثر خدايان مشركان و حتي كوچكترين آنها را ميشناخت، اما اطلاع او در اين باره شايد از ترجمه انگليسي مسخ، اثر اوويد، بوده باشد. شكسپير اشتباهات كوچكي كرده است، كه مثلا بيكن هرگز مرتكب آنها نميشد; چنانكه تسئوس را دوك ناميده، از زبان هكتور كه در قرن يازدهم قبل از ميلاد ميزيسته به ارسطو كه در قرن سوم به سر ميبرده اشاره كرده است، و شخصي را در نمايشنامه كوريولانوس (قرن پنجم ق.م) بر آن داشته است كه از كاتو (قرن اول ق.م) نقل قول كند.
شكسپير مختصري فرانسه و از آن كمتر ايتاليايي ميدانست. همچنين وي اطلاعات مختصري درباره جغرافيا داشت، و در نمايشنامههاي خود نامهاي خارجي مكانهايي از اسكاتلند تا افسوس به كار برده است; ولي بوهم را واقع در كنار دريا دانسته، و والانتين را از ورونا از راه دريا به ميلان فرستاده، و پروسپرو را از ميلان در يك كشتي اقيانوسپيما روانه كرده است. شكسپير بسياري از اطلاعات تاريخي خود را از پلوتارك، و قسمت مهمي از تاريخ انگلستان را از هالينشد و نمايشنامههاي سابق اقتباس كرد. گذشته از اين، مرتكب چند اشتباه تاريخي شد، كه از لحاظ يك درامنويس اهميت ندارد: چنان كه در اطاق قيصر ساعتي ديواري گذاشت، و از بازي بيليارد در دوره كلئوپاترا سخن به ميان آورد، همچنين نمايشنامه شاه جان را بدون اشاره به ماگناكارتا، و هنري هشتم را بدون توجه به اصلاح ديني نوشت; در اينجا دوباره ميبينيم، كه گذشته و زمان حال به جاي يكديگر استعمال ميشوند. به طور كلي آن دسته از نمايشنامههاي او كه با تاريخ انگلستان مربوط است از نظر ما درست است; ولي جزئيات آنها قابل اعتماد نيست; و حتي رنگ ميهن پرستي نيز دارد، مثلا به عقيده شكسپير، ژاندارك جادوگري هرزه بوده است. با وجود اين بسياري از انگليسيها، مانند مارلبره اعتراف ميكردند كه قسمت عمده معلومات آنها درباره تاريخ انگلستان از نمايشنامههاي شكسپير اقتباس شده است.
شكسپير نيز مانند بسياري از درامنويسهاي عهد اليزابت لغات قضايي بسيار به كار ميبرد. گاهي نيز در استعمال آنها اشتباه ميكرد، شايد در مدارس حقوق كه سه نمايش خود را در آنجا روي صحنه آورد، و شايد در مرافعاتي كه خود يا پدرش در آن شركت داشتند، آن لغات را فراگرفت. در آثار او اصلاحات موسيقي فراوان است، و خود او ظاهرا نسبت به موسيقي علاقه داشت، ميگويد: ((آيا عجيب نيست كه رودههاي گوسپندان جان آدمي را از بدنش فرا خواند)) وي با عشق و علاقه از گلهاي انگلستان نام ميبرد، و در داستان زمستان آنها را به نخ ميكشد، و هنگامي كه اوفليا هذيان ميگويد، او را با گل ميآرايد; و روي هم رفته به 180 گل مختلف اشاره ميكند. شكسپير با بازيهاي صحرايي و اسبسواري آشنا بود. ولي به علم، كه بيكن را شيفته كرد، علاقه زيادي نداشت. او نيز مانند بيكن به هيئت بطلميوسي معتقد بود. گاهي (غزل 15) نيز به نظر ميرسد كه علم احكام نجوم را قبول دارد. و از رومئو و ژوليت به عنوان ((عاشقان تيرهبخت)) ياد ميكند; ولي ادمند در ليرشاه و كاسيوس در تراژدي قيصر آن را رد ميكنند: ((بروتوس عزيز، اگر ما زيردستيم، تقصير از ستارگان ما نيست، بلكه تقصير از خود ماست)).
روي هم رفته، از قراين چنين پيداست كه شكسپير، مثل شخصي كه زياد سرگرم كار و اداره و زندگي است و فرصت كتاب خواندن ندارد، معلومات خود را به طور تصادفي كسب كرده باشد. وي آن قسمت از عقايد ماكياولي را كه شگفتانگيزتر بود فرا گرفت، به نوشتههاي رابله اشاره كرد، و از عقايد مونتني اقتباس نمود; ولي احتمال نميرود كه آثار آنها را خوانده باشد. شرحي كه گونزالو از كشوري خيالي به دست ميدهد، شايد اقتباسي از مقاله مونتني درباره آدمخواران باشد; و حرفهاي كاليبان، در همان نمايشنامه، شايد طنز خود شكسپير در مورد توصيف مونتني از هنديشمردگان امريكايي باشد. معلوم نيست كه شكاكيت هملت مربوط به ترديدهاي نبوغ آميز مونتني باشد; اين نمايشنامه اگر چه در 1602، يعني يك سال پيش از ترجمه فلوريو، انتشار يافت، شكسپير، كه فلوريو را ميشناخت، شايد دستنبشته او را خوانده باشد. انتقاد زيركانه مونتني از عقايد قديمي ممكن است باعث روشن شدن ذهن شكسپير شده باشد، ولي در نوشتههاي اين نويسنده فرانسوي مطلبي نيست كه به گفتگوي هملت با خودش يا به شكايت تلخ لير، كوريولانوس، تيمون، و مكبث از زندگي شباهت داشته باشد. شكسپير، شكسپير است، از طرحها، مطلبها، عبارتها، و بيتهاي ديگران دلهدزدي ميكند. اما با ابتكارترين، مشخصترين، و خلاقترين نويسنده جهان است. ابتكار او در زبان، سبك، قوه تصور، فن درامنويسي، بذلهگويي، خلق قهرمانهاي مختلف، و فلسفه زيباست. زبان او غنيترين زبان ادبي است، و در آن پانزده هزار لغت شامل اصطلاحات مربوط به نشانهاي مخصوص خانوادگي، موسيقي، ورزش، پيشههاي مختلف و لغات مخصوص زندگي اشراف، لهجههاي گوناگون و لغات عاميانه، و هزار گونه ابتكار شتابزده يا زاده تنبلي ديده ميشود. شكسپير از لغت لذت ميبرد و در زواياي لغات تجسس ميكرد; وي به طور كلي عاشق لغت بود، و مشتي لغت را از راه شوخي و سهلانگاري روي كاغذ ميريخت; و هرگاه از گلي اسم ميبرد، ده دوازده گل ديگر را ذكر ميكرد; به عقيده او، لغتها هم داراي عطر بودند. شكسپير مطالب مفصل و كلمات پرسيلاب را در دهان اشخاص ساده نمايش ميگذاشت. با دستور زبان بازي ميكرد: اسم و صفت و حتي قيد را به صورت فعل، و فعل و صفت و حتي ضمير را به صورت اسم درميآورد و در مورد فاعل مفرد، فعل جمع و در مورد فاعل جمع، فعل مفرد به كار ميبرد. اما بايد به يادداشت كه در زمان وي هنوز دستور زبان انگليسي تدوين نشده بود. شكسپير با سرعت مينوشت و فرصت تجديدنظر نداشت.
اين سبك شگرف تصنعي و بيقاعده از معايب بي قانوني غناي خود بري نيست; جملههاي تصنعي و پيچيده، تصورات دور و دراز، بازي خسته كننده با الفاظ و كلمات، استعمال جناس در خلال واقعهاي غمانگيز استعارات بسيار و متضاد، تكرار مكررات، بيمزگيهاي موجز، و گاهگاه لاف و گزافهاي خندهآور از دهان اشخاصي كه تناسبي با آن سخنان ندارند، در سراسر آثار وي فراوان ديده ميشود. شايد اگر شكسپير تربيت كلاسيك ميداشت، از كلمات دو پهلو احتراز ميكرد; ولي ملاحظه كنيد چه چيزهايي را در آن صورت از دست ميداديم. شايد وقتي كه وي از زبان فرديناند اين مطلب را درباره آدريانو ميگفت، شخص خودش را درنظر داشت، بدين معني كه فرديناند آدريانو را مردي معرفي كرده بود كه:
در مغزش ضرابخانه جملهسازي وجود دارد، كسي كه موسيقي زبان مغرورش او را مثل آهنگي دلفريب مسحور كرده است... ولي جدا اظهار ميكنم كه دوست دارم از زبان او دروغ بشنوم. ...
از اين ضرابخانه مسكوكاتي كه تقريبا رواج جهاني دارند بيرون ميآمد. يعني عباراتي نظير اينها: زمستان نارضايي ما; زمان پر سرور صلح; خواستن، توانستن است; حقيقت را بگوييد و شيطان را خجل كنيد; آيا باد در آن گوشه مينشيند سري كه تاجدار است ناراحت بر بالين گذاشته ميشود; سوسن را رنگ كردن; يك لمس طبيعت همه مردم را خويشاوند ميكند; اين آدمهاي فاني چه احمقند; شيطان ميتواند كتاب مقدس را به نفع خود تفسير كند; جنون نيمه تابستان; مسير عشق حقيقي هرگز هموار نبوده است; قلبم را روي آستينم بگذارم; هر اينچ يك پادشاه; معتاد به آداب محل; اختصار جان بذلهگويي است.
... اين سخن آخر خود اشارهاي است كه ما نيز سخن را كوتاه كنيم. همچنين در مورد استعاره هزاران مثل ميتوان ذكر كرد كه يكي كافي است: ((مشاهده آبستن شدن بادبانها و بزرگ شدن شكم آنها به دست باد هرزه)) و مطالب كاملي كه امروزه همه با آنها آشنا هستيم; مانند مطالب بي سر و ته اوفليا درباره گياهان، آنتوني روي جسد قيصر، مرگ كلئوپاترا، عقيده لورنزو درباره موسيقي كرات; و همچنين آوازهاي بسيار، مانند ((سيلويا كيست)) ((گوش كنيد، گوش كنيد، چكاوك در دروازه بهشت ميخواند)). ((آه، آن لبها را دور كنيد)). شايد بتوان گفت كه تماشاگران نمايشهاي شكسپير نه تنها براي قصههاي او، بلكه به خاطر جلوه ظاهري آنها نيز، ميآمدند.
شكسپير گفته است كه ((ديوانه، عاشق، و شاعر خيالپردازند)); خود او مانند دو نفر از اينان بود و شايد هم دنياي سومي را نيز درك كرده باشد. وي با هر نمايشنامهاي دنيايي ميسازد، و چون به آن نيز قانع نيست، كشورها، جنگلها، و خاربنها را با جادوگريهاي بچگانه، پريان تندرو، روحها، و جادوگران وحشتناك پر ميكند.
قوه تخيل او، كه سبك خاص وي را ايجاد كرده است، به جاي فكر، تصويرها را در نظر ميگيرد و هر فكري را به صورت تصوير و هر مجردي را به صورت شيئي محسوس يا معلوم درميآورد. چه كسي جز شكسپير (و پلوتارك) ميتوانست رومئو را، كه از ورونا تبعيد شده بود، وا دارد كه به حال سگ و گربه، كه روي ژوليت را ميديدند و او از آن محروم بود، حسرت بخورد چه كسي (جز بليك) در هر طور كه بخواهيد ميتوانست دوك تبعيدي را به تاسف وا دارد از اينكه مجبور است جانوراني را شكار كند كه از بشر زيباترند; عجبي نيست كه روحي چنان حساس در برابر زشتيها، حرص، ظلم، شهوت، رنج، و غمي كه گاه و بيگاه به نظر ميرسيد كه بر جهان مستولي است با شوريدگي عكسالعمل نشان دهد.
كمترين نيروي ابداع او در فن درام است. به عنوان مردي تئاتري به خوبي از نيرنگهاي كار خود آگاهي داشت. شكسپير نمايشهاي خود را با مناظر و كلماتي آغاز ميكرد كه توجه تماشاگران را، كه مشغول گردو شكستن، ورق بازي، آبجو خوردن، و نظربازي با زنان بودند، به صحنه جلب كند. وي از ((خاصيتها)) و دستگاههاي صحنه نمايش استفاده كامل ميكرد. همچنين حالات بازيگران را در نظر ميگرفت و نقشهايي به وجود ميآورد كه با خصايص جسمي و رواني آنان متناسب باشد. گذشته از اين، همه حقههاي لباس مبدل پوشيدن و بازشناخته شدن، همه تغيير مناظر و دشواريهاي تئاتري را در داخل نمايش رعايت ميكرد. اما در اين موردپيداست كه شتاب به خرج داده است. گاهي طرحي كه در ميان طرح ديگر آمده است، آن را به دو قسمت ميكند; مثلا تراژدي گلاستر با تراژدي لير چه رابطهاي دارد تقريبا سراسر قصهها بر محور تصادفات غيرمحتمل، هويتهاي پوشيده، و از افشاهاي كاملا بجا دور ميزند.
ممكن است در درام يا اپرا از ما به خاطر قصه يا آهنگ بخواهند كه تظاهر كنيم، ولي هنرمند بايد ((بافته بياساس)) روياي خود را به حداقل پايين بياورد. تناقض زمان يا شخص كمتر اهميت دارد; شايد شكسپير، كه در قيد سرعت و پركاري بود و توجهي به انتشار نداشت، تصور ميكرد كه تماشاگران پرهيجان از درك اين نقايص عاجزند. موازين كلاسيك و سليقههاي جديد نيز مخالف خونريزيهايي است كه صحنههاي شكسپير را لكهدار ميكنند; اين نيز به منظور جلب توجه تماشاگراني بود كه در كف تماشاخانه مينشستند، و كوششي بود جهت رقابت با مكتب ((قصابي)) درامنويسان آن عهد.
شكسپير در ضمن تكامل، خونريزي را با مطايبه درآميخت و هنر دشوار استفاده از شوخي را براي تشديد تراژدي فرا گرفت. نخستين كمديهاي او بذلهگويي و مطايبه كاملند; نخستين نمايشنامههاي تاريخي او، به سبب تهي بودن از بذلهگويي، خشك و بيمزهاند; در هنري چهارم تراژدي و كمدي به دنبال يكديگر ميآيند، ولي با يكديگر ممزوج نيستند; در هملت، اين امتزاج صورت گرفته است; گاهي مطايبه به نظر خيلي كلي درميآيد; سوفوكل و راسين، كه استادان كلاسيك بودند، صحبت از شكوه و جلال بشر يا ادرار اسب را مسخره ميكردند. يك لطيفه عاشقانه گاهي بيشتر به مذاق مردم اين زمان خوشايند است. معمولا بذلهگويي شكسپير از راه خوشطينتي است، نه از راه دشمني با بشر كه خاص سويفت بود. شكسپير احساس ميكرد كه اگر يكي دو دلقك نيز وجود داشته باشد، دنيا لطف بيشتري خواهد داشت; وي وجود احمقها را صبورانه تحمل ميكرد و مانند خداوند فرقي ميان آنها و فيلسوفاني كه درباره جهان بحث ميكردند نميگذاشت.
شكسپير بزرگترين دلقك خود را با همان چيرهدستي آفريده است كه هملت را خلق كرد، و اين بزرگترين محك استادي درامنويس است. ريچارد دوم و ريچارد سوم، هاتسپر و وولزي، گانت و گلاستر، و بروتوس و انتوني از زواياي تاريخ برميخيزند و زندگي تازهاي مييابند. در درامهاي يوناني، و حتي در درامهاي بالزاك، اشخاص خيالي تا اين اندازه صفت پايدار و نيروي حياتي ندارند. اشخاصي كه از لحاظ تركيبشان به نظر متناقض ميآيند بيش از همه حقيقي هستند، چنانكه لير ظالم و نازكدل، هملت متفكر، پرشور، مردد، و دلير است. گاهي قهرمانان نمايش خيلي سادهاند، چنانكه ريچارد سوم مظهر بدذاتي، تيمون مظهر شكاكيت، و اياگو مظهر تنفر است. بعضي از زنان نمايشنامههاي شكسپير از همان قالبند بئاتريس و روزاليند، كوردليا و دزديمونا، ميراندا و هرميون از دنياي حقيقت دور ميشوند و بعد با دو سه كلمه جان ميگيرند; همچنين وقتي كه هملت به اوفليا ميگويد كه او را هرگز دوست نداشته است، اوفليا نيز بيآنكه بخواهد تلافي به مثل كند همان حرف را ميزند، ولي با سادگي غمناك و موثري ميگويد: ((من بيشتر فريب خوردم)). ملاحظه احساس، تشابه احساسات، درك شگفتانگيز حسها، تيزبيني، سرعت انتقال، توجه به جزئيات مهم و مشخص كننده، و قوه حافظه قوي همگي جمع ميشوند و اين شهر پرغوغاي مردگان يا اشخاص خيالي را به وجود ميآورند.
اين اشخاص در همه اين نمايشنامهها يكي پس از ديگري واقعيت پيدا ميكنند و به پيچيدگي و عمق ميرسند، تا آنكه مانند دو نمايشنامه هملت و ليرشاه، شاعر در قالب فيلسوف درميآيد و درامهاي او براي انديشه مركبي باشكوه ميشوند.
فلسفه : ((سنگ محك)) از كورين ميپرسد: ((آيا تو فلسفه داري)) و ما هم همان سوال را از شكسپير ميپرسيم. يكي از رقباي او، كه به رقابت با وي معترف است، به اين سوال پاسخ منفي ميدهد; و ما هم ميتوانيم آن داوري را طبق عقيده برناردشا بپذيريم كه گفته است، در آثار شكسپير علم مابعدالطبيعه و هيچگونه نظري درباره خداوند و ماهيت نهايي حقيقت وجود ندارد. شكسپير، كه مرد عاقلي بود، عقيده نداشت كه مخلوقي بتواند خالق خود را تجزيه و تحليل كند، يا حتي فكر او در اين لحظه كوتاه زندگي قادر به درك همه چيز باشد.
((هوريشيو، چيزهايي كه در آسمان و زمين هستند، بيش از آنند كه به خواب فلسفهتان آمده باشند)). اگر هم حدسي زده باشد، آن را نزد خود نگاه داشته و شايد بدان وسيله خود را فيلسوف دانسته باشد. شكسپير از فيلسوفان معروف به احترام ياد نميكند، و باور ندارد كه يكي از آنها حتي درد دندان را با شكيبايي تحمل كرده باشد. وي به منطق ميخندد و روشنايي تصور را ترجيح ميدهد; و قصد ندارد كه معماهاي حيات يا نفس را حل كند، بلكه آنها را با حدتي ميبيند و احساس ميكند كه به فرضيههاي ما عمق بيشتري ميبخشد يا ما را از كوتهبيني خود شرمگين ميسازد. گذشته از اين، شكسپير در كناري ميايستد و منتظر ميماند تا دارندگان عقايد قاطع يكديگر را از بين ببرند، يا روزگار آنان را از ميان بردارد. شكسپير خود را پشت قهرمانان نمايش پنهان ميكند، و پيدا كردن او دشوار است; بايد از نسبت دادن عقيدهاي به او احتراز كنيم، مگر آنكه آن عقيده يا جزميت به وسيله لااقل دو نفر از مخلوقهاي او بيان شده باشد.
در بادي امر به نظر ميآيد كه شكسپير بيش از آنكه فيلسوف باشد، روانشناس است; ولي نه به عنوان نظريهپرداز، بلكه يك ((عكاس ذهني)) كه از افكار پنهان و اعمالي كه طبيعت بشر را آشكار ميسازد عكس برميدارد. ولي او يك واقعگراي سطحي نيست; مردم در زندگي مثل اشخاص نمايشنامههاي او سخن نميگويند; ولي رويهمرفته احساس ميكنيم كه از طريق همين چيزهاي غيرمحتمل و سخنان غير معقول است كه به غريزه و فكر بشر نزديكتر ميشويم.
شكسپير نيز، مانند شوپنهاور، ميداند كه ((عقل وسايل بدكاري اراده را فراهم ميكند)). وي در گذاشتن سرودهاي عاشقانه در دهان اوفلياي مشتاق و ديوانه طبق عقيده فرويد عمل ميكند و حتي از او فراتر ميرود، و در مطالعه اخلاق مكبث و نيمه ((بدتر)) وي به داستايفسكي نزديك ميشود.
اگر فلسفه را نه به عنوان علم مابعدالطبيعه، بلكه منظرهاي كلي از امور انساني بدانيم و آن را به مثابه عقيدهاي عام نه تنها درباره عالم و فكر، بلكه در باب اخلاق، سياست، تاريخ، و ايمان به شمار آوريم. در آن صورت، ميتوانيم بگوييم كه شكسپير فيلسوفي عميقتر از بيكن است. چنانكه مونتني عميقتر از دكارت است; زيرا شكل ظاهر نيست كه فلسفه را به وجود ميآورد. شكسپير نسبي بودن اخلاق را قبول دارد و ميگويد: ((هيچ چيز خوب يا بدي وجود ندارد; مگر آنكه قوه تصور آن را به آن صورت درآورد))، يا آنكه ((فضايل ما تابع تفسيري است كه در هر دوره از زمان براي آنها قايلند)). وي معماي جبر را درك ميكند و عقيده دارد كه بعضي از مردم در نتيجه توارث بد شدهاند، اما ميگويد كه ((در اين صورت، آنها مجرم نيستند، زيرا خوي و خلق نميتواند اصل خود را برگزيند)). همچنين فرضيه تراسوماخوس را ميشناسد، چنانكه ريچارد سوم ميگويد: ((وجدان كلمهاي است كه مردم جبون آن را به كار ميبرند، و در آغاز براي مرعوب كردن اقويا اختراع شد; بگذاريد بازوهاي ما وجدان ما، و شمشيرهاي ما قانون ما باشند)); ريچارد دوم معتقد است كه: ((كساني مستحق داشتن چيزي هستند كه مهمترين و مطمئنترين راه را براي نيل آن ميشناسند)); ولي هر دو آنها، كه تابع نيچهاند، سرنوشت غمانگيزي پيدا ميكنند. شكسپير نيز با شرافت كه اصل اخلاق اشراف در عهد ملوكالطوايفي است، آشناست و از آن به احترام نام ميبرد، ولي از تمايل آن به غرور و زورگويي، كه معرف ((فقدان آداب و عدم حكومت (بر خويشتن) است، انتقاد ميكند در پايان، علم اخلاق او عبارت از اندازه نگاه داشتن طبق عقيده ارسطو و بردباري طبق مسلك رواقيهاست.
اندازه نگاه داشتن و تعقل موضوع صحبت اودوسئوس را، ضمن انتقاد از آياس و اخيلس، تشكيل ميدهد. ولي تعقل كافي نيست; بايد اصلي از مسلك رواقيها نيز در آن باشد:
همان گونه كه بشر آمدنش را به اين دنيا تحمل كرد، بايد رفتنش را نيز تحمل كند; پختگي، مطلب اصلي است. ...
مرگ فقط قابل عفو است كه ما كاملا حق زيستن را ادا كرده باشيم. شكسپير از اپيكور نيز تمجيد ميكند و ميان لذت و عقل هيچگونه تضاد ذاتي نميبيند. وي گاهي نيز به پيرايشگران حمله ميكند و از قول ماريا به مالووليو ميگويد: ((برو گوشهايت را بجنبان)). يعني ((تو الاغي)). وي مانند پاپ از گناهان جسم چشم ميپوشد، و آهنگ خندهداري درباره آميزش مرد و زن در دهان شاه لير ديوانه ميگذارد.
فلسفه سياسي او محافظهكاري است. وي از مصايب بيچارگان آگاه بود و لير را بر آن ميداشت كه آن مصايب را به طور موثر بر زبان راند. مردي ماهيگير در نمايشنامه پريكلس ميگويد:
زندگي ماهيها در دريا مانند زندگي بشر در روي زمين است بزرگها، كوچكها را ميخورند. من خسيسهاي متمول خودمان را دقيقا به نهنگها تشبيه ميكنم; كه مشغول بازي و معلق خوردنند، و ماهيهاي كوچك را از جلو خود ميرانند، و سرانجام آنها را مثل يك لقمه ميبلعند، شنيدهام كه نهنگهايي در روي زمين زندگي ميكنند كه دهانشان هميشه باز است تا همه موقوفه، كليسا، برج، زنگ، و همه چيز را ببلعند.
گونزالو، در نمايشنامه طوفان، به فكر يك مرام كمونيسم آنارشيستي است كه در آن ((طبيعت همه چيز را به طور اشتراكي به بار ميآورد))، و در آن هيچ قانون، قاضي، كار، و منازعهاي وجود ندارد، ولي شكسپير با تبسم اظهار ميدارد كه اين دنياي خيالي در نتيجه طبيعت بشر نميتواند وجود داشته باشد; تحت هر قانون اساسي كه باشد، نهنگها ماهيها را ميبلعند.
شكسپير چه مذهبي داشت در اينجا مخصوصا جستجو درباره فلسفه او دشوار است. وي از زبان قهرمانان نمايشنامه تقريبا از هر ديني ياد ميكند، آن هم با چنان اغماضي كه ممكن است پيرايشگران را به اين خيال انداخته باشد كه وي كافر است. شكسپير از كتاب مقدس غالبا، و به احترام، مطالبي نقل ميكند و از زبان هملت، كه ظاهرا انساني شكاك است، مطالبي مومنانه درباره خدا و نماز و بهشت و دوزخ ميگويد.
شكسپير و فرزندانش، طبق مراسم كليساي انگليكان غسل تعميد يافتند. بعضي از ابيات او قويا به ايمان وي به مذهب پروتستان دلالت دارند. شاه جان اغماضها و آمرزشهاي پاپ را ((جادوگري شعبدهآميز)) ميداند و كاملا مانند هنري هشتم ميگويد:
... هيچ كشيش ايتاليايي حق ندارد از مردم اين كشور عشريه بگيرد يا بر آنها خراج ببندد، ولي از آنجا كه ما در زير اين آسمان سرور سرانيم، از اين رو، به فرمان پروردگار بلندپايه، بر هر جا كه حكم ميرانيم، از آن حمايت ميكنيم. ...
پس به پاپ بگوييد كه ديگر احترامي قايل نيستيم، نه براي او و نه براي قدرتي كه غصب كرده است.
با اين فرق كه جان سرانجام توبه ميكند. شكسپير در نمايشنامه بعدي، هنري هشتم كه قسمتي از آن به دست او نوشته شده است، كرنمر و هنري را ميستايد و داستان را با مدح اليزابت به پايان ميرساند، همه اينها عاملان اصلاح ديني در انگلستان بودند. گاهي نيز شكسپير مطالبي موافق با آيين كاتوليك در مورد كاترين آراگوني و فرايار لاورنس بر زبان ميآورد; ولي شخص اخير درنظر شكسپير به صورتي مجسم شده است كه در قصههاي ايتاليايي آمده بود.
در همه تراژديها تا اندازهاي ايمان به خدا وجود دارد. لير در كمال نوميدي تصور ميكند كه: نسبت ما به خدايان مثل نسبت مگسان به كودكان بازيگوش است; آنها ما را براي تفريح خود ميكشند.
ولي ادگار خوش طبع پاسخ ميدهد; ((خدايان عادلند و عيوب مطبوع ما را وسيله تعذيب ما قرار ميدهند)); و هملت ايمان خود را به خدايي نشان ميدهد كه ((سرنوشت ما را در دست دارد، هرچند كه طرح اول آن را هم خودمان ريخته باشيم)). با وجود ايمان قليل به خدايي كه با ما عادلانه رفتار ميكند، در بزرگترين بازيهاي شكسپير بياعتمادي زيادي نسبت به خود زندگي وجود دارد. ژاك در ((هفت سن)) بشر چيزي جز رسيدن تدريجي و پوسيده شدن سريع نميبيند. همين مطلب را در شاه جان مشاهده ميكنيم: زندگي چون قصهاي كه دوباره گفته شود، ملالآور است، گوشهاي سنگين انسان خوابآلوده را آزار ميدهد;
همچنين است در بدگويي هملت از جهان: تف بر آن، تف بر آن، (دنيا) باغي است كه هرزه گياه از آن نستردهاند، رستنيها ميرويند و دانه ميدهند، هرچه زشت است فراوان شده، و بر بساط جهان چيرگي يافته است.
و نيز در بدگويي مكبث: خاموش شو، خاموش شو، اي شمع زود مرگ! زندگي سايه زودگذري بيش نيست; يا بازيگر بيچارهاي است كه بر روي صحنه ميخرامد و وقت خود را تلف ميكند، و ديگر از او سخني شنيده نميشود، زندگي افسانهاي است پر سر و صدا كه به زبان ابلهي گفته ميشود; پوچ است و بيمعني.
آيا اعتماد به خلود انسان اين بدبيني را تخفيف ميدهد لورنزو پس از آنكه موسيقي كرات را براي جسيكا تشريح ميكند، ميگويد كه ((چنين آهنگي در روانهاي فناناپذير وجود دارد)) كلوديو، در نمايشنامه كلوخانداز را پاداش سنگ است دنياي پس از مرگ را در نظر ميآورد، اما با عبارت سنجيده دانته و پلوتون درباره جهنم سخن ميگويد:
آه، مردن و ندانستن كه به كجا ميرويم، در جمودي سرد خفتن و پوسيدن، و تبديل اين حركت گرم و حساس و شنا كردن اين روح پرنشاط به صورت توده خمير شدهاي از خاك; در سيلهاي آتشين يا سكونت آن در منطقه لرز آور يخهاي ضخيم، يا زنداني شدن در ميان بادهاي غير مرئي، و با شدتي تخفيف ناپذير در دنياي معلق حركت كردن... خيلي وحشت انگيز است! هملت تصادفا روح را فناناپذير ميداند، ولي سخن گفتن او با خودش دليل ايمان نيست، و آخرين عبارت او در نخستين نسخههاي نمايشنامه: ((روحم به بهشت ميرود))، به وسيله شكسپير به اين عبارت تغيير يافت: ((باقي خاموش است)).
با اطمينان نميتوان گفت كه چه اندازه از اين بدبيني طبق مقتضيات درامهاي غمانگيز و چه اندازه از آن مبين حال شكسپير بوده است; ولي تكرار و تاكيد آن گوياي تاريكترين لحظات زندگي اوست. تنها موردي كه بدبيني مذكور در آخرين نمايشنامههاي وي تخفيف مييابد هنگامي است كه شكسپير به طرزي ترديدآميز اعتراف ميكند كه در ميان بديهاي دنيا بركات و لذاتي نيز وجود دارد، و در ميان افراد بد بسياري قهرمان و چند نفر مقدس يافت ميشوند، يعني در برابر اياگو يك دزديمونا، در برابر هرگونريل يك كوردليا، و در برابر هر ادمند يك ادگار يا يك كنت وجود دارد; حتي در نمايشنامه هملت از طرف هوريشيو، وفا و از طرف اوفليا، محبتي مشتاقانه ديده ميشود. پس از آنكه اين بازيگر و درامنويس خسته، شهر پر هرج و مرج و شلوغ لندن را ترك ميكند و به سوي دشتهاي سبز و منزل پدري خود در سترتفرد عازم ميشود تا در آنجا تسلي خاطر يابد، دوباره مثل مردي نيرومند شروع به دوست داشتن زندگي ميكند.
توافق : اما دليل واضحي نداشت تا شكسپير از لندن شكايت كند. اين شهر باعث شهرت، تحسين، و ثروت او شده بود. در ادبياتي كه از اين دوره باقي مانده است، دويست بار از او تقريبا به طرزي مساعد نام بردهاند. در سال 1598، فرانسيس مرس در كتاب پالاديس تاميا: گنجينه بذلهگويي، سيدني، سپنسر، دنيل، درايتن، وارنر، شكسپير، مارلو، وچپمن را به عنوان نويسندگان مهم انگلستان ذكر كرده و از شكسپير به عنوان بزرگترين درامنويس نام برده است. در همان سال، ريچارد بارنفيلد، كه شاعر بود و رقيب او به شمار ميرفت، اعلام داشت كه آثار شكسپير (كه هنوز آثار بهتري به وسيله او به وجود خواهد آمد) نام او را در ((كتاب جاويدان شهرت)) ثبت كرده است. حتي رقباي شكسپير هم او را دوست ميداشتند. در ايتن، جانسن، و بربيج از دوستان نزديك او بودند; و اگر چه جانسن از سبك مطنطن، انشاي سرسري، و غفلت علني او در استعمال قوانين كلاسيك انتقاد ميكرد، همو بود كه در چاپ اول كليات شكسپير وي را بالاتر از همه درامنويسان قديم و جديد دانست و او را نه تنها متعلق به يك عصر، بلكه از آن همه اعصار شمرد. جانسن در اوراقي كه پس از مرگ در كنار بستر خود باقي نهاد نوشته بود: ((من او را دوست ميداشتم... تقريبا مثل بت ميپرستيدم)).
ميگويند كه جانسن و شكسپير در مباحثات اديبان در ميخانه مرميد در كوچه برد شركت ميكردند. فرانسيس بومانت، كه هر دو را ميشناخت، با تعجب گفته است:
چه كارها ديديم كه در مرميد انجام ميدادند! و چه كلماتي شنيديم كه چنان زيركانه و پر از نكات دقيق بود. چنانكه گويي هر كس از هر كجا ميآمد تصميم گرفته بود كه همه ذوق خود را در مطايبهاي به كار برد و باقي زندگي غمانگيز خود را احمقانه بگذارند.
و تامس فولر در كتاب اشخاص با ارزش انگلستان چنين نوشته است:
مبارزه بذلهگويي ميان بن جانسن و شكسپير، كه يكي مثل كشتي بزرگ اسپانيايي و ديگري مثل كشتي جنگي انگليسي بود، بسيار اتفاق ميافتاد. استاد جانسن از لحاظ معلومات برتر، و از لحاظ كار، كندتر بود. شكسپير، كه از لحاظ عظمت كوچكتر ولي از لحاظ حركت سريعتر بود، ميتوانست با هر موجي بچرخد، تغيير جهت بدهد، و در نتيجه هوش و ابتكار خود از هر بادي استفاده كند.
اوبري در سال 1680 حديث قابل قبولي را كه درباره شكسپير نقل شده بود تكرار كرده و گفته است كه ((وي بسيار حاضر جواب بود و از ذوق خوش بذلهگويي بهره داشت)); و همچنين مردي زيبا و خوشاندام و خوش محضر بود. از چيزهاي شبيه به او، كه باقي مانده است، يكي مجسمه نيمتنه او بر روي گورش در كليساي سترتفرد، و ديگري تصويري است در ابتداي نخستين چاپ كليات او، اين دو تقريبا شبيه يكديگرند، و مردي را نشان ميدهند كه نيمي از موهاي سر او ريخته و سبيل و ريش (در مجسمه نيم تنه) گذاشته و داراي بيني قلمي و چشمان متفكر است; ولي از شعلهاي كه در نمايشهاي او زبانه ميكشد اثري در آنها نيست. شايد بتوان گفت كه نمايشهاي او اخلاق شكسپير را به درستي به ما نشان نميدهند، زيرا از آنها چنين پيداست كه او مردي بسيار عصبي و حساس و گاهي در اوج فكر و شاعري، و گاهي در اعماق افسردگي و نوميدي بوده است; و حال آنكه معاصرانش او را مردي مودب، شرافتمند، و بردبار، و داراي ((فكر باز و آزاد)) ميدانستند و ميگفتند كه او از زندگي لذت ميبرد، توجهي به آيندگان ندارد، و داراي طبيعت فعالي است كه با شاعري متناسب نيست. شكسپير خواه بر اثر استعداد و خواه در نتيجه صرفهجويي، تا سال 1598 به اندازه كافي پول جهت اداره تماشاخانه كره به اتفاق ديگران به دست آورده بود، و در سال 1608 با شش تن ديگر تئاتر فرايارهاي سياه را ساخت. سهام او در اين شركتها، به اضافه درآمد او به عنوان بازيگر و درامنويس، وجوه قابل ملاحظهاي در اختيار او مينهاد كه به ارقام گوناگون بين 200 ليره و 600 ليره تخمين زده شده است. رقم اخير بهتر ميتواند نشان دهد كه وي چگونه قادر شد مستغلاتي در سترتفرد خريداري كند.
اوبري نوشته است كه شكسپير ((عادت داشت يك بار در سال به ديدن زادگاه خود برود)) وي گاهي ضمن راه در آكسفرد، كه جان ديونانت در آنجا مهمانخانهاي داشت، توقف ميكرد; سر ويليام ديونانت (ملكالشعرا در سال 1637) به اشاره خود را ثمره عشقبازي عجولانه شكسپير در آنجا معرفي كرده است. در سال 1597، شكسپير خانه تازهاي را، كه دومين خانه بزرگ در سترتفرد بود، به مبلغ 60 ليره خريداري كرد، ولي همچنان در لندن اقامت جست. پدرش در سال 1601 درگذشت و دو خانه در كوچه هنلي در سترتفرد براي او باقي گذاشت. سال بعد، صد و بيست و هفت ايكر زمين به مبلغ 320 ليره در نزديكي شهر خريداري كرد و احتمالا آن را به كشاورزان اجاره داد. در سال 1603 سهمي به مبلغ 440 ليره، كه مربوط به عشريههاي آينده كليسا و سه ناحيه ديگر بود، خريداري كرد; و هنگامي كه بزرگترين نمايشنامههاي خود را در لندن مينوشت، او را در سترتفرد به عنوان تاجر موفقي ميدانستند كه مكرر مشغول مرافعات مربوط به مستغلات و سرمايهگذاريهاي شخصي است.
در سال 1596، پسرش همنت درگذشت. در سال 1607، دخترش سوزانا با جان هال، كه پزشكي حاذق بود، ازدواج كرد و سال بعد صاحب فرزندي شد. شكسپير در اين هنگام علايق تازهاي داشت كه او را به سوي خانهاش ميكشانيدند; اين بود كه در حدود 1610 از لندن و صحنه نمايش كناره گرفت و به خانه تازه رفت.
احتمالا در اينجا بود كه به نگارش سيمبلين، داستان زمستان، و طوفان پرداخت. دو نمايشنامه نخستين چندان مهم نبودند، ولي طوفان ثابت كرد كه شكسپير هنوز قواي خود را از دست نداده است. وي در يك جا ميراندا را نشان ميدهد كه در آغاز خوي و خلق خود را ظاهر ميكند، و آن وقتي است كه كشتي شكستهاي را از ساحل ميبيند و ميگويد: ((آه! از ديدن كساني كه رنج ميكشيدند رنج كشيدهام))! در جاي ديگر كاليبان به منزله جواب شكسپير به ژانژاك روسوست. همچنين شكسپير، پروسپرو را نشان ميدهد كه جادوگري مهربان است و عصاي خود را تسليم ميكند و با دنياي واهي خود با محبت وداع ميگويد. در ابيات فصيحي كه پروسپرو بر زبان ميراند، ميتوانيم انعكاسي از افسردگي شكسپير را بشنويم:
شادمانيهاي ما ديگر به پايان رسيدهاند. اين بازيگران ما، همچنانكه پيش از اين به شما گفتم، همگي فرشته بودند، و در هوا، در هواي رقيق، حل شدند; و برجهاي سر به فلك كشيده و قصرهاي مجلل و معبدهاي هيبت آور و خود كره زمين و در حقيقت تمامي آنچه زمين به ارث برده است.
مانند تار و پود بياساس اين رويا از ميان خواهند رفت و همچنانكه اين نمايش خيالي اندك اندك به پايان رسيد، اثري از خود به جاي نخواهند گذاشت.
ما از همان جنس روياها ساخته شدهايم; و زندگي كوتاه ما را خواب فرا گرفته است.
ولي اين مطالب مبين حال اصلي شكسپير نيست; برعكس، اين نمايشنامه نشان ميدهد كه شكسپير مشغول استراحت است و از جويبارها و گلها سخن ميگويد و آوازهايي ميخواند نظير ((پنج ذراع تمام)) و ((جايي را كه زنبور مشغول مكيدن شيره گلهاست من نيز ميمكم)). با وجود اعتراض مخالفان محتاط، شكسپير پير است كه به وسيله پروسپرو با همگي توديع ميكند:
... گورها به فرمان من بر اثر هنر نيرومندم خفتگان خود را بيدار كردهاند و باز شدهاند و آنها را بيرون ريختهاند.
اما من در اينجا از جادوگري ناهنجار خود دست برميدارم... عصايم را ميشكنم و آن را چند متر در زير زمين به خاك ميسپرم، و كتابم را در جايي غرق ميكنم كه هيچ آلت عمقپيمايي بدان نرسيده باشد.
و شايد باز شكسپير است كه از مشاهده دختران و نوههاي خود به نشاط درميآيد و از دهان ميراندا ميگويد:
شگفتا! چه طبايع خوبي در اينجا هستند! نوع بشر چه زيباست! اي جهان تازه شجاع كه چنين مردمي در تو زندگي ميكنند!
در 10 فوريه 1616، جوديث با تامس كويني ازدواج كرد. در 25 مارس، شكسپير وصيتنامه خود را تنظيم كرد و دارايي خود را به سوزانا، 300 ليره به جوديث، مبالغ كمتري به بازيگران كوچك، و ((دومين بستر خوب)) خود را به زنش، كه از او دوري گزيده بود، بخشيد. شايد هم با سوزانا قرار گذاشته بود كه وي از مادرش نگاهداري كند. ان هثوي تا هفت سال بعد از او زنده ماند. در آوريل، طبق گفته جان وارد، معاون اسقف كليساي سترتفرد ((شكسپير، درايتن، و بن جانسن ضيافت پر سروري تشكيل دادند و ظاهرا در آن زياد بادهگساري كردند، زيرا شكسپير در نتيجه تبي كه در آنجا بدو عارض شده بود درگذشت)) مرگ در 23 آوريل 1616 به سراغ او آمد. جنازهاش را زير ساحت محراب كليساي سترتفرد به خاك سپردند. تقريبا همسطح با كف كليسا، سنگ قبر بينام و نشاني است كه روي آن اشعاري ديده ميشود، و طبق روايتي كه به ما رسيده، شكسپير با دست خود آنها را نوشته است. آن اشعار بدين مضمون است:
دوست مهربان، به خاطر مسيح از بيرون آوردن غباري كه در اينجا نهفته است درگذر. رحمت بر كسي كه اين سنگها را برجاي خود بگذارد و لعنت بر آنكه استخوانهاي مرا جا به جا كند.
فردین میلانی صدر ! همین !