۱۱ چهره شاخص سینمایی سال ۲۰۱۱

درسال ۲۰۱۱ جشنواره های بزرگ مثل کن، ونیز و برلین برگزار شد و جوایزشان را به فیلم های برتر سال اختصاص دادند.

انجمن ها و اتحادیه و نشریات شاخص سینمایی مثل کایه دوسینما، سایت اند ساوند، انجمن منتقدان فیلم نیویورک، انجمن منتقدان فیلم لوس آنجلس، هیئت ملی نقد آمریکا (ان بی آر)، جوایز سینمای جهان بی بی سی ۴، جوایز فیلم مستقل بریتانیا (بیفا)، فیلم های برگزیده خود را انتخاب کرده اند و اینک همه منتظرند که امسال مراسم اسکار و گلدن گلوب نیز برگزار شود تا روشن شود که بین انتخاب های منتقدان و برگزیده های اسکار و گلدن گلوب، چه تفاوت ها و چه شباهت هایی وجود دارد و چه فیلم هایی توانسته اند، هم نظر منتقدان سخت گیر سینمایی را جلب کنند و هم مورد پسند رای دهندگان اسکار و گلدن گلوب قرار گیرند.

انتخاب بهترین فیلم های سال در میان منتقدان، بازی جذاب و شیرین و در عین جنجال برانگیزی است. اما در سال گذشته این تنها فیلم ها نبودند که موضوع داغ و جذاب رسانه های خبری و نشریات سینمایی بودند بلکه سینماگرانی هم بودند که طی یک سال گذشته، با گفته ها و فیلم هایشان، بیشتر از بقیه در کانون توجه رسانه های مختلف بوده و خبرساز بوده اند.

ادامه نوشته

۱۱ چهره شاخص جهان کتاب و ادبیات در سال ۲۰۱۱

در سال ۲۰۱۱ بسیاری از جوایز شاخص ادبی به برندگان دنیای داستان و شعر اهدا شده و کتاب های پرفروش و نویسندگان جنجالی - زنده و مرده - همچنان به رونق نشر جهانی کمک می کنند اما شاید مهم‌ترین چهره، مخاطبان یا همان خوانندگان باشند که مهم‌ترین بخش چرخه صنعت نشر محسوب می‌شوند. مطالبی که در ادامه می آید نگاهی است به یازده چهره و رخداد پراهمیت در دنیای ادبیات و کتاب در سال ۲۰۱۱.

توماس ترانسترومر، برنده نوبل ادبیات و انتخابی بحث‌برانگیز

 جایزه نوبل سال ۲۰۱۱ به توماس ترانسترومر٬ شاعر سوئدی٬ تعلق گرفت. شاعری که به‌رغم پرآوازه بودن در کشور خودش نام چندان آشنایی برای منتقدان٬ ناشران و نویسندگان و مردم دنیا نیست. منتقدان ادبی دنیا هم می‌دانند که هر چند نوبل مهم‌ترین جایزه ادبی دنیا در مقیاس مالی است٬ اما در مقیاس ادبی اعتباری را که برای جایزه بوکر قائل‌اند٬ شاید برای این جایزه قائل نباشند. به فهرست این جایزه از سال ۱۹۰۱ تا امروز که نگاه کنید٬ جای بزرگان بی‌شماری را خالی می‌بینید٬ از مهم‌ترین‌هایشان می‌توان به لئو تولستوی٬ جیمز جویس و مارسل پروست و از نویسندگان معاصر آمریکا جی. دی. سلینجر و فیلیپ راث اشاره کرد که از این جایزه بی‌نصیب ماندند.

دبیر دائمی آکادمی نوبل هم درباره انتخاب این شاعر سوئدی به عنوان برنده نوبل ادبیات اعلام کرد که این انتخاب از دید مردم می‌تواند انتخاب بحث‌برانگیزی باشد٬ از این جهت که امسال یک سوئدی برای دریافت این جایزه انتخاب شده است٬ اما تقریبا ۴۰ سال بود نویسنده و شاعر دیگری از سوئد این جایزه را دریافت نکرده بود و جامعه بین‌الملل باید از این نکته مطمئن باشد که اعضای هیات داوران تمام تلاش خودشان را برای انتخاب بهترین گزینه انجام داده‌اند.

برگزیده‌ای از شعرهای توماس ترانسترومر را با عنوان «مجمع‌الجزایر رویا» به فارسی ترجمه شده است.

ادامه نوشته

۱۱ چهره شاخص جهان هنر در سال ۲۰۱۱

آن چه پیش رو دارید مروری است بر تعدادی از رخدادها، آثار و هنرمندانی که در سال 2011، در حوزه موسیقی، هنرهای تجسمی و هنرهای نمایشی توجه مخاطبان فراوانی را به خود جلب کردند و واکنش‌های متفاوتی برانگیختند- از افسوس و خشم گرفته تا شادی و احساس افتخار.

ایمی واینهاوس: مرگ با سری شوریده و جوان :

روزگاری بود که با فواصل نه چندان طولانی نامی به لیست نه چندان بلند «کلوب ۲۷ ساله‌ها» اضافه می‌شد. خوانندگان راک اند رولی که در بیست و هفت سالگی و با مصرف بیش از حد مخدر به خواب می‌رفتند و دیگر بیدار نمی‌شدند، از جیمی هندریکس (۱۹۴۲- ۱۹۷۰) و جنیس جاپلین (۱۹۴۳- ۱۹۷۰) گرفته تا کرت کوبین (۱۹۶۷- ۱۹۹۴) که آخرین آنها به شمار می‌رفت، مرگی که به نوعی با زندگی راک اند رولی آن‌ها در اذهان عمومی تعریف می‌شد و جز افسوس و حسرت برای هوادارانشان تعجب چندانی برنمی‌انگیخت.

اما بعد از ۱۷ سال این کلوب پذیرای دختری نحیف شد، دختری با موهایی که به شکل خانه زنبور عسل روی سرش کپه شده بود و پوستی که زیر خالکوبی‌ها چندان به چشم نمی‌آمد. ایمی واین‌هاوس، خواننده جاز و بلوز اهل بریتانیا روز ۲۳ ژوییه (اول مرداد ماه) سال ۲۰۱۱ در خانه‌اش در منطقه کمدن در لندن درگذشت و علت مرگ او آن طور که بعدتر توسط پزشکی قانونی اعلام شد، مصرف بیش از حد الکل بود.

ایمی واینهاوس در طول دوران کاری‌اش در مجموع دو آلبوم منتشر کرد که در مجموع ۴ میلیون نسخه فروش داشتند: آلبوم «فرانک» (۲۰۰۳) و «بازگشت به سیاهی» (۲۰۰۶) که آلبوم دوم برایش شهرت جهانی به همراه آورد و در پنجاهمین مراسم سالیانه گرمی (۲۰۰۶) توانست در پنج رشته جوایز را از آن خود کند.

اندکی پس از پخش آلبوم دومش، واینهاوس با بلیک فیلدر- سیویل ازدواج کرد، رابطه‌ای که بنا به گفته‌های خودشان در مصاحبه‌ها بیشتر به مصرف مواد مخدر، به ویژه هروئین و کرک، می‌گذشت تا آن که در سال ۲۰۰۹، این زن و شوهر از هم جدا شدند، هرچند گاه و بی‌گاه واین‌هاوس در گفت‌وگو‌هایش به عشق جاودانه‌اش به بلیک اشاره می‌کرد.

سیر نزولی واینهاوس پس از جدائی‌اش آغاز شد و در آخرین ماه‌های حیاتش به اوج رسید. واینهاوس در هجدهم ژوئن (حدود یک ماه پیش از مرگش) در بلگراد برای آخرین بار روی صحنه رفت و به خاطر حال نامناسبش در آن اجرا که قادر به ایستادن و خواندن نبود، باقی کنسرتش در صربستان را لغو کرد.

 

ادامه نوشته

نمایشنامه اتاق، هارولد پینتر

The room by Harold Pinter

شخصیت‌ها: رز - برت - آقای کید - آقا و خانوم سندز - ریلی
صحنه: اتاقی در یک خانه بزرگ. دری در پایین اتاق سمت راست، یک بخاری پایین سمت چپ، یک اجاق گاز و سینک ظرف‌شویی بالا سمت چپ. پنجره‌ای در قسمت بالای صحنه. یک میز و تعدادی صندلی در مرکز اتاق. صندلی پدربزرگ در مرکز سمت چپ. در بالا سمت راست، از شاه‌نشین قسمت ِ جلو، یک تخت دو نفره نمایان است.
برت پشت میز نشسته است، کلاه لبه‌داری بر سر دارد، یک مجله رو به روی خود نگه داشته، رز مقابل اجاق گاز است.
رز: بفرما، این می تونه سرما رو ازت برونه.
تخم مرغ‌ها و بیکن را در یک بشقاب قرار می‌دهد ، گاز را خاموش می‌کند و بشقاب را به سمت میز می‌برد.
بهت می‌گم بیرون خیلی سرده، این جنایته.
سر اجاق گاز بر می‌گردد و از کتری داخل قوری آب می‌ریزد، گاز را خاموش می کند و قوری را سر میز می‌آورد، نمک و سس را درون یک بشقاب می‌ریزد و از نان دو برش جدا می‌کند، برت شروع به خوردن می‌کند.
این کار درستیه، تو بخور، تو بهش احتیاج داری، می‌تونه درونت رو گرم کنه، با این‌همه، اتاق گرم‌تره، هرچند بهتر از اینه که تو زیرزمین باشی.
رز به نان‌ها کره می‌مالد.
نمی‌دونم اونا اون پایین چه جوری زندگی می‌کنن. همه‌اش دنبال درد سر بودنه. بخور. همه‌اش رو بخور. برات خوبه.
به سمت ظرف‌شویی می‌رود، یک فنجان و نعلبکی را خشک می‌کند و آن‌ها را سر میز می‌آورد.
اگر می‌خواهی بری بیرون باید درونت هم یه چیزی باشه، وقتی بری بیرون این رو حس می‌کنی که باید یه چیزی درونت باشه.
درون فنجان شیر می‌ریزد.
همین الآن از پنجره بیرون رو نگا کردم، برای من که بس بود. هیچ موجودی بیرون پرسه نمی‌زنه. می‌تونی صدای باد رو بشنوی؟

ادامه نوشته

دوچرخه بازو سیگار - ریموند كارور

دو روز بود كه ایوان هامیلتون سیگار را ترك كرده بود و به نظرش مى‏رسید كه توى این دو روز هرچه گفته بود و هرچه فكر كرده بود یك طورى سیگار را به خاطرش آورده بود. زیر نور چراغ آشپزخانه به دست‏هاش نگاه كرد. انگشت‏هاش و بندهاى آنها را بو كرد.
گفت: "مى‏تونم بوش را احساس كنم."
آن هامیلتون گفت: "مى‏فهمم. انگار مثل عرق از تنت بیرون مى‏زنه. بعد از سه روز كه سیگار نكشیده بودم هنوز بوش را از خودم حس مى‏كردم. حتى وقتى از حمام مى‏آمدم بیرون. چندش‏آور بود."
آن داشت بشقاب‏ها را براى شام مى‏چید روى میز.

چقدر ناراحتم، عزیزم. مى‏دونم چى دارى مى‏كشى. ولى اگر دلگرمت مى‏كنه، همیشه دومین روز سخت‏ترین روزه. روز سوم هم سخته، معلومه، اما از اون به بعد، اگه سه روز را تحمل كنى دیگه سختیش را گذروندى. ولى خیلى خوشحالم كه براى ترك سیگار جدى هستى، نمى‏تونم بگم." بازوى هامیلتون را گرفت. "حالا اگر راجر را صدا بزنى، شام مى‏خوریم."
هامیلتون در جلویى را باز كرد. هوا تقریباً تاریك بود. اوایل نوامبر بود و روزها كوتاه و سرد بودند. پسر بزرگترى كه قبلاً ندیده بودمش، توى خیابان اختصاصى خانه آنها روى دوچرخه كوچكى نشسته بود. پسر انگار كه فقط از روى زین بلند شود به جلو خم شد. نوك كفش‏هاش به سطح خیابان مى‏رسید و راست نگه‏اش مى‏داشت.
گفت: "شما آقاى هامیلتون‏اید؟"

ادامه نوشته

داستان کوتاه ( کناه ) جلال آل احمد

شب روضه هفتگی مان بود.و من تا پشت بام خانه را آب و جارو کردم ورخت خواب ها را انداختم ، هوا تاریک شده بود.و مستعمعین روضه آمده بودند.حیاطمان که تابستان ها دورش را با قالی های کناره مان فرش می کردیم و گلدان ها را مرتب دور حوضش می چیدیم، داشت پرمی شد.من کارم که تمام می شد ، توی تاریکی لب بام می نشستم و حیاط را تماشا می کردم .وقتی تابستان بود و روضه را توی حیاط می خواندیم ، این عادت من بود.آن شب هم مدتی توی حیاط را تماشاکردم.طوری نشسته بودم که سر و بدنم در تاریکی بود و من در روشنی حیاط ، مردم را که یکی یکی می آمدند و سرجای همیشگی خودشان می نشستند، تماشا می کردم. خوب یادم مانده است.باز هم آن پیرمردی که وقتی گریه می کرد ، آدم خیال می کرد می خندد ، آمد و سرجای همیشگی اش ، پای صندلی روضه خوان نشست.
من و خواهرم همیشه از صدای گریه این پیرمرد می خندیدیم.و مادرم ما را دعوا می کرد وپشت دستش را گاز می گرفت و مارا وامی داشت استغفار کنیم. یکی دیگر هم بود که وقتی گریه می کرد ، صورتش را نمی پوشانید.سرش را هم پایین نمی انداخت. دیگران همه این طور می کردند.مثل این که خجالت می کشیدند کس دیگری اشکشان را ببیند.ولی این یکی نه سرش را پایین می انداخت ، و نه دستش راروی صورتش می گرفت.همان طور که روضه خوان می خواند ، او به روبه روی خود نگاه می کرد و بی صدا اشک از چشمش ، روی صورتش که ریش جوگندمی کوتاهی داشت، سرازیر می شد.

ادامه نوشته

نمایشنامه ( آخرین بت پرست ) فردین میلانی صدر

-         من زندگی در میان سنگها را بر خود نتافتم ... در سرزمینی خشک به راه افتادم تا تو را از پشت حجاب بیرون آورم و بدانم آنچه را که نمی دانم  ... آیا من تنها بت پرست سرزمین حجاز بودم ؟ امری که بر جانم افتاده بود و رهایم نمی کرد ... باید که یار و همکیشی پیدا می کردم ... تنهایی همچون  زهر آرام آرام مرا بسوی نیستی می کشانید ... شن های روان همراه آفتاب بودند تا سختی از آسمان ببارد اما من به راه افتادم ... در راهی که پدرم هرگز در آن پای نگذاشته بود ... ... پس دوام دادم رفتن را ...  خسته و تشنه ... رفتم و رفتم ... و تقدیر مرا به آن شهر فراخواند تا عجایبش را به دیدگانم بیارایم ... در وحشتی که از دیدگان مردمش بیرون می ریخت ... طبل جنگ نواخته می شد ... هر که با هرچه داشت و نداشت،  مهیا می شد ... زره و سپر ، نیزه و شمشیر ، پیاده و سواره ! فوج فوج ! ... در میان هلهله ی  وهم انگیزشان ، بوی خون همه جا را فرا گرفته بود ...انگار عروسی شیاطین بود در پهنه ی  بیابان !

ادامه نوشته

نیما یوشیج، افسانه‌سرای شعر امروز ایران

نزدیک به نیم قرن از درگذشت نیما یوشیج می‌گذرد. او حدود ۹۰ سال پیش "افسانه" را سرود که آغازگر شعر نو خوانده می‌شود. همه‌ی شاعران مهم پس از نیما، حتا آنها که هنوز در قالب‌های کلاسیک می‌سرایند به نوعی از او تاثیرگرفته‌اند.

نیما خود را به رودخانه‌ای تشبیه می‌کرد که هر کس می‌تواند از جایی از آن آب بردارد. این سخن مربوط به سال ۱۳۲۵ خورشیدی و زمانی است که خوانندگان و دوستداران شعر فارسی آشنایی چندانی با شعرنو نداشتند و شیوه‌های ابداعی نیما موضوع شدیدترین بحث‌های ادبی ایران بود.

امروز کمتر کسی در درستی این ادعا تردید می‌کند؛ در شعر معاصر ایران حتا کسانی که همچنان در قالب‌های سنتی می‌سرایند خود را وامدار نیما و ادامه دهندگان راه او می‌خوانند.

ادامه نوشته

داستان کوتاه  اندوه ( آنتوان چخوف)

غروب است. ذرات درشت برف آبدار گرد فانوس‌هایی كه تازه روشن شده، آهسته می‌چرخد و مانند پوشش نرم و نازك روی شیروانی‌ها و پشت اسبان و بر شانه و كلاه رهگذران می‌نشیند.

یوآن پوتاپوف درشكه‌چی، سراپایش سفید شده، چون شبحی به نظر می‌آید. او تا حدی كه ممكن است انسانی تا شود، خم گشته و بی‌حركت بالای درشكه نشسته است. شاید اگر تل برفی هم رویش بریزند باز هم واجب نداند برای ریختن برف‌ها خود را تكان دهد... اسب لاغرش هم سفید شده و بی‌حركت ایستاده است. آرامش استخوان‌های درآمده و پاهای كشیده و نی مانندش او را به مادیان‌های مردنی خاك‌كش شبیه ساخته است؛ ظاهراً او هم مانند صاحبش به فكر فرو رفته است. اصلاً چطور ممكن است اسبی را از پشت گاوآهن بردارند، از مزرعه و آن مناظر تیره‌ای كه به آن عادت كرده است دور كنند و اینجا در این ازدحام و گردابی كه پر از آتش‌های سحرانگیز و هیاهوی خاموش‌ناشدنی است، یا میان این مردمی كه پیوسته شتابان به اطراف می‌روند رها كنند و باز به فكر نرود!...

اكنون مدتی است كه یوآن و اسبش از جا حركت نكرده‌اند. پیش از ظهر از طویله درآمدند و هنوز مسافری پیدا نشده است. اما دیگر تاریكی شب شهر را فرا گرفته، رنگ‌پریدگی روشنایی فانوس‌ها به سرخی تندی مبدل شده است و رفته‌رفته بر ازدحام مردم در خیابان‌ها افزوده می‌شود.

ادامه نوشته