نگاهی به نامه نگاری‌های ارنست همینگوی با شروود اندرسون

پاریس بی‌شک نقش مهمی در زندگی نویسندگان مهم دنیا، به خصوص شماری از مهم‌ترین نویسندگان آمریکایی موسوم به نویسندگان «نسل گمشده» ایفا کرده است. پاریس سال‌ها خانه‌ی دوم بسیاری از نویسندگان آمریکایی به حساب می‌آمده، چه نویسندگانی که به سبب گرانی ناشی از جنگ جهانی اول در ایالات متحده به پاریس پناه برده‌ بودند، که از این دسته می‌توان به نویسندگانی همچون شروود اندرسون، ارنست همینگوی، ویلیام فاکنر، جان دوس‌پاسوس و اسکات فیتزجرالد اشاره کرد و چه نویسندگان نسل‌های بعدی آمریکا که به دنبال سرپناهی امن برای نوشتن و همچنین بهانه‌ای برای شروع جدی داستان‌نویسی روانه‌ی پاریس شدند، که نمونه‌ی بارز آن پل آستر نویسنده‌ی سرشناس «سه‌گانه‌ی نیویورک» است. پاریس علاوه بر این‌ها، نقطه عطفی در زندگی ارنست همینگوی به حساب می‌آید. آشنایی با نویسندگان «نسل گمشده» و تاثیر آن‌ها بر پیشرفت ادبی همینگوی، شروع و ثبات در داستان‌نویسی و پختگی ادبی از مهم‌ترین دستاوردهایی است که سکونت در پاریس را از مهم‌ترین دوران زندگی ارنست همینگوی می‌کند. در اهمیت پاریس همین امر کافی‌است که همینگوی هنگامی که به نگارش خاطراتش مبادرت می‌ورزد، تنها کتابی درباره‌ی دوران اقامتش در پاریس می‌نویسد و آن را «پاریس؛ جشن بیکران» می‌نامد.

ادامه نوشته

روابط خانوادگی در ادبیات عامیانه ی ایران

با آن که بسیاری از اصلاحات در قانون خانواده ی ایران از قوانین غیر ایرانی، به ویژه قوانین اروپایی ریشه گرفته است، ولی منبع اصلی "قانون خانواده" ی کنونی ایران، در حقیقت حقوق شیعه اثنی عشری است. (۳)
با این حال ما ناگزیریم منبع دیگر این تأثیر گذاری، یعنی "سنت و عرف" را نیز در توضیح و تعبیر قوانین خانواده در ایران بشناسیم. قصد این مقاله پژوهش در این زمینه ی گسترده نیست، بلکه ارایه ی نشانه هایی از گرایش‌ها در روابط خانوادگی میان زنان و شوهران، پدران و مادران و فرزندان و جز آن است که در ادبیات عامه ی ایران نیز متجلی است. مایه ی اصلی ادبیات عامیانه در بیش تر موارد بسیار کهنه است، با این حال چون این ادبیات از یک سو عقاید عامه را بارتاب می دهد، و از سوی دیگر نیز بر این عقاید تأثیر می‌گذارد. بررسی و ارزیابی آن، و نیز تعیین مقبولیتی که به اصلاحات و قانون گذاری اجتماعی می‌دهد، ارزشمند است. (٤)

ادامه نوشته

نبوغ و جنون در فلسفه هنر شوپنهاور

در سال 1908 جوانی وارد دانشكده پزشكی دانشگاه گوتینگن شد تا به جای زندگی كاسب‌كارانه كه خانواده برایش تدارك دیده بود، زندگی دانشجویی را برگزیند اما فغان و غوغایی كه در درونش از دیرباز ریشه دوانیده بود ناگهان سرباز كرد و در سال دوم عطای پزشكی را به لقایش بخشید تا با تحصیل فلسفه معمای زندگی را دریابد. او بعدها برداشتی از جهان و زندگانی بشر ارائه داد كه هم تكان‌دهنده بود و هم ناسازگار با برداشت‌های ایده‌آلیست‌های بزرگی چون هگل، فیشته و شلینگ. آرای این فیلسوف بزرگ در زمان خودش هیچ‌گاه مورد توجه قرار نگرفت و تنها سال‌ها بعد بود تا "نیچه" در جای جای آثارش به ستایش او بپردازد و "فروید"‌ با الهام از مفهوم "اراده كور" او قلمرو ناخودآگاه را درنوردد. و این شاید بدین دلیل بود كه دلمشغولی‌های شوپنهاور از نوعی بود كه با مسائل هم عصرش ارتباطی نداشت، و سال‌ها لازم بود تا اهمیت فلسفه شوپنهاور روشن شود.

ادامه نوشته

جزیره  - غزاله علیزاده

بهزاد پیش از خواب یاد جزیره افتاد. صبح پس از دیدن نسترن گفت: "بیا برویم آشوراده، ده سال پیش وقتی تو هم اینجا بودی، من با دسته‌ی ، به قول خودت - "وحشی‌ها" سری به جزیره زدم. چه دورانی! یادش بخیر؛ مادربزرگ زنده بود و من در شروع جوانی، تازه از فرنگ برگشته بودم، همه چیز برایم عجیب بود. حالا می‌خواهم بدانم آنجا چه تغییری كرده، مثل ما عوض شده یا هنوز تر و تازه است؟"

دختر دست‌ها را در هم فرو برد، روی نوك پا ایستاد: "كی می‌رویم؟"

"خیلی زود."

حوالی ظهر راه افتادند. بعد از عبور از گرگان هوا تدریجا ابری شد. در بندر شاه، كجبار، روی بام‌های سفالی، گندم‌زارهای درو شده، شیروانی‌ها و ناودان‌ها بارش آغاز كرد. خیابان‌ها خلوت شد و گاه دسته‌هایی از زنان، شال ارغوانی بر سر، گونه‌ها برآمده، چهره‌ها به تردی نان گرده‌ی تازه، از خم خیابان‌ها و كوچه‌ها دوان می‌گذشتند. نسترن پیشانی را تكیه داد به شیشه‌ی سواری: "حتا چشم‌های پیرزن‌ها هم می‌درخشد! كاش ساكن اینجا بودیم."

ادامه نوشته

در تابوتی از هیچ روی شانه‌های هیچ‌كس - امین فقیری

اتاقی ساخته است در مركز جهان . دور تا دورش برهوتی از شن و ماسه و باد . شاید تك درخت كودكی‌هایش را گاهی اوقات كه پشت‌بام می‌رود و دستش را سایبان چشم‌ها می‌كند می‌بیند و شاید پرنده‌هایی هم روی درخت بنشینند كه نمی‌داند از جنس چیستند و آیا نامی دارند؟

این را مطمئن نیست كه هر روز چند نفر در حالی كه خورشید را روی شانه‌های عریان خود گذاشته عرق‌ریزان می‌برند و انتهای كویر می‌كارند و دیگر روز هم همین كارها را می‌كنند و روزهای بی‌شمار دیگر. همیشه همان‌ها هستند و او عرق پیشانی‌شان را می‌شناسد و ...

بعضی از شب‌ها دختركانی كه تاج گل سفیدی بر سر دارند ماه را چون سینی نقره‌ای روی ارابه‌ای گذاشته می‌برند، تا آن‌ها هم همان كارهایی را بكنند كه مردهای گرمازده. ماه یك برودت خاص دارد. به گونه‌ای می‌لرزند كه نمی‌دانند اسمش را چه بگذارند. شبی آن‌ها را به اتاقش كه درست در مركز جهان بود دعوت كرد. در صورتی كه آتش فراوانی را تدارك دیده بود. آن‌ها هیچ‌گاه به هیجان نیامدند. حتا یكی هم پشت سرش را نگاه نكرد تا خاطره‌ای از آتشی كه در مردمك‌ها بود بر جای بگذارد. به طرف آیینه نرفت تا خود را در آن تماشا كند . او می‌اندیشد كه می‌تواند عشق را دریوزگی كند.

ادامه نوشته