به نام خدا

نمایشنامه ی

قتل یک کارگردان تئاتر

 فردین میلانی صدر - هر کونه اجرا منوط به اجازه نویسنده است.

·         صحنه خالی است . دکور ، تاریخی و مربوط به دوره هخامنشی طراحی شده است. زن و مردی با لباس همان دوران تاریخی وارد صحنه می شوند.

زن : چه چیزی تو را در امواج خروشان بهت فرو برده است ؟

مرد : یک میهمان ناخوانده.

زن : میهمان ناخوانده ؟

مرد : آری.

زن : چیزی میدانی که بر من پوشیده است ؟

مرد : در تدارک ضیافتی غیره منتظره باش .

زن : صراحت کلام از من پنهان میداری ؟ ضیافت غیره منتظره ؟

مرد : به افتخار یک فرمانده یونانی.

زن : یونانی ؟

مرد : آری ! میهمان ما خواهد بود.

زن : پس بازگوی نام او را .

مرد : " تمیستوکلس " ...  برای پناهندگی به دربار شاهنشاه اردشیر اول وارد ایران زمین شده است.

زن : یک یونانی ! پناهنده ایران ؟ غریب می نماید.

مرد : او یک یوانی ساده نیست فرمانده یوانی !

زن : حاکمان و مردان جنگ از این گونه کارها پیشه ی خود می کنند.

مرد : قیاس این مرد با دیگران جایز نیست.

زن : از چه روی ؟

مرد : او فرمانده سپاه یونانیان در جنگ سالامیس بود .

زن : زمانی بس طولانی از آن جنگ می گذرد .

مرد : پس از جنگ او فرماندار یونان شده بود .

زن : و اینک چه ؟

مرد : آواره از سرزمین خود شده است .

زن :حاکم آواره ؟

مرد : با مرگ خشایار شاه رقیبان حکومتی مردم آتن را بر او شوراندند... البته مردی است شجاع و کاردان.

زن : به آیین سیاست و جنگ بیش از همه دانایی که خود پیشه ای چنین داری و مرد جنگی و مرزبان.

مرد : او خائن به یونان نبود و یونانیان را حاکمی شایسته بود ... حق او اندوه آوارگی از وطن نبود.. اندوهی برامده از هموطنان!

زن : به یقین یونانیان چون تو نمی اندیشند.

مرد : آری ، آری اما حتم دارم که دیری نخواهئ پایید که از کرده خود پشیمان خواهند شد.

زن : پس باید خوشحال باشی که چنین مرد کاردانی روی به سوی ایران نهاده است.

مرد : و نیز مطلع هستم که شاهنشاه او را مورد  لطف قرار خواهد داد.

زن : ترحم شاهنشاه ؟

مرد : ترحم نه! احترام ... احترام!

·         حالت زن عوض می شود و از مرد فاصله میگیرد.

زن : دیگه نمی تونم ادامه بدم .

مرد : اه.. همه حسم رو گرفتی!!

زن : خب دست خودم نیست.

• مردی با لباس یونانی وارد می شود .

مرد یونانی :خانم میدونی با چه زحمتی سر تمرین میام.

زن : واقعا متاسفم.

مرد : همه ناراحت موضوع هستیم ولی  نباید رو کارمون  تاثیر منفی بذاره.

مرد یونانی :  اون تنها کارگردان زنی بود که راحت می تونستم باهاش کار کنم ... دنیا سراسر تراژدیه!... این جمله اش همیشه متاثرم میکنه .

مرد : داریم کار اونو ادامه میدیم.. مگه غیر از اینه؟

زن : آخه چرا باید بکشنش؟ چرا؟

مرد : اونم مثل بقیه آدمهاست

مرد یونانی : و مثل همه می تونست دوست و دشمن داشته باشه .

زن : میدونم ولی ...

مرد یونانی : ما که از زندگی خصوصی اش خبر نداشتیم!

زن : بی انصاف نباشین .

مرد : یعنی خبر داشتیم؟

زن : من نمیتونم انگیزه ای برای کشتن یه زن هنرمند پیدا کنم.

مرد یونانی : ما بازیگریم نه بازپرس!

مرد : راست میگه.

زن : حتی کنجکاو هم نیستین ؟ اون کارگردان این کار بود .

مرد یونانی : چرا بی ربط میگی؟

مرد : بالاخره یه مونثه دیگه!

زن : شما بی ربط میگین یا من؟

مرد : بهتره از اینکار صرف نظر کنیم.

زن : نه نه! ... معذرت میخوام.. من مقصرم. ولی بهم حق بدین . خیلی باهاش صمیمی بودم.

مرد یونانی : مگه غیر از اینه که بخاطر علاقه مون بهش داریم کارش رو ادامه میدیم؟

مرد : حداقل همه مون توافق داریم که یکی از موفق ترین کارگردان های زن بود .

زن : من که معذرت خواستم... ادامه بدیم . به نظرم اگه بتونیم این کارو روی صحنه ببریم به آرامش روحش کمک کردیم .

مرد یونانی : خب از اول شروع کنیم ؟

مرد : آره .

زن : قول میدم پرده اول رو بدون قطع تمرین کنیم.

• او میخواهد از صحنه بیرون برود که لیوانی روی صحنه پرت میشود و بدنبال آن مردی با لباس معمولی در حالی که گلویش را میفشارد وارد صحنه میشود . او روی زمین می افتد و تقلا میکند. دو مرد بالای سر او میروند.

مرد : چی شده آقای اکبری؟

مرد یونانی : مثل اینکه یه چیزی تو گلوش گیر کرده!

مرد : خانم رضایی به اورژانس زنگ بزنین.

 • زن از صحنه بیرون می رود. مرد به شدت تقلا می کند آن دو سعی در کمک به او دارند اما او میمیرد . مرد از او دور می شود.

مرد : اون مرد ..!

مرد یونانی : مگه ممکنه؟

• مرد یونانی گوشش را روی قلب او میگذارد و پس از چند لحظه با وحشت بلند میشود.

مرد یونانی : شهرام! باورم نمیشه.

مرد (شهرام) : واقعا مرده..؟

مرد یونانی : قلبش نمیزنه... قلبش نمیزنه .. مثل اینکه سکته کرده!

 • مرد یونانی به سمت لیوان میرود و میخواهد آن را بردارد.

شهرام : به اون دست نزن ممکنه آلوده باشه.

مرد یونانی : آلوده؟

شهرام : بله شاید زهر!

مرد یونانی : زهرآلود ؟

• زن(خانم رضایی) با تلفن همراه وارد صحنه میشود.

خانم رضایی : با اورزانس تماس گرفتم .

شهرام : الان دیگه باید به پلیس زنگ بزنیم.

مرد یونانی : پلیس؟

خانم رضایی : چرا پلیس ؟

شهرام : مثل اینکه ...

خانم رضایی : چرا کمکش نمی کنین ؟

مرد یونانی : چرا دقت نمی کنی؟

خانم رضایی : (با وحشت ) مطمئنین که ...؟

شهرام : بله مرده .

• زن جیغ میکشد.

مرد یونانی : من که نمیبینم نفس بکشه ... قلبش هم نمیزنه...

خانم رضایی : نمی زنه؟

• خانم رضایی از صحنه فرار میکند.

شهرام : باید به پلیس زنگ بزنیم .

• شهرام از صحنه خارج می شود.. مرد یونانی هم که وحشت کرده بعد از چند لحظه  بیرون میرود.

·         ستوان امجدی با لباس شخصی  وارد صحنه میشود .

ستوان امجدی : گروهبان بلند شو.

• مردی که کشته شده بود بلند میشود و لباس هایش را تمیز می کند.

ستوان امجدی : خوب بود دوستان ! گروهبان توئم بازیگر خوبی هستی.

گروهبان : ممنون قربان .

• مرد یونانی  به همراه خانم رضایی و شهرام وارد صحنه میشوند. خانم منشی هم با قلم و کاغذی که در دست دارد به آنها ملحق می شود.

ستوان امجدی : آقای حمیدی(مرد یونانی) خودتون از بازسازی این صحنه راضی هستین؟

مرد یونانی (آقای حمیدی) : چرا که نه! نظر تو چیه شهرام؟

شهرام : همه چیز رعایت شد.

خانم رضایی : بله تقریبا همه چیز.

ستوان امجدی : (اشاره به سمتی) خانم منشی شما دقیقا اونجا نشسته بودین؟

منشی : بله

ستوان امجدی : لطفا همه تون بنشینید.

بازیگران یک صندلی از پشت پرده می آورند و می نشینند .

ستوان امجدی : خب با چند ا سوال معمولی ادامه میدیم

منشی : می خواین یادداشت کنم جناب سروان ؟

ستوان امجدی : نه گروهبان کارشو خوب بلده! در ضمن یادداشت های صحنه رو از شما میخوام ، موقع رفتن به گروهبان تحویل بدبد.

شهرام : خب ما آماده ایم.

ستوان امجدی : مخاطب من همه شما هستین پس وقتی سوال کردم هرکسی اطلاعاتی داره جواب بده... جواب ندادن به معنای عدم اطلاع خواهد بود پس خواهش می کنم دقت کنید... کیا اطلاع داشتن که آقای اکبری لیوان مخصوصش رو بالای کمد میذاشت؟

منشی : فکر کنم همه. (رو به دیگران) اینطور نیست؟

ستوان امجدی : اون روز کی لیوانش رو بهش داد؟

منشی : من.

ستوان امجدی : داخل لیوان رو نگاه کردین؟

منشی : بله. البته نور پشت صحنه کمه.

ستوان امجدی : متوجه چیز خاصی نشدین؟

منشی : نه چیز خاصی ندیدم.

ستوان امجدی : هیچ بویی احساس نکردین؟

منشی : نه!

خانم رضایی : ماه به ماه شاید اون پشت رو تمیز کنن! راستش انواع بوها اونجا می پیچه !

شهرام : بوی گند.

ستوان امجدی : کسی از شما باهاش اختلاف داشت ؟

آقای حمیدی : اگثر اختلاف ها سر نوع نگاه به کارها بود نه چیز دیگه.

شهرام : یکی دو بار سر همین کار با هم مشاجره کردیم.

ستوان امجدی : شما چه انگیزه ای رو به فاتل نسبت میدین؟

خانم رضایی : فقط یه احمق میتونه اونو کشته باشه!

ستوان امجدی : احساساتتون رو کنار بزارین.

منشی : آخه چیزی به فکرمون نمیرسه.

ستوان امجدی : پول چطور؟

• همه تبسم می کنند.

آقای حمیدی : پول ؟؟ هنرمند ؟! ... این یه رقمو خط بزنین.

شهرام : اگه خودستایی نباشه باید بگم جیب اکثر هنرمندا خالیه  ولی عوضش مغزشون پره .

آقای حمیدی : مخ رو ول کن! خودستایی کیلو چند؟ اینجا همه بدهکارن ، طلبکار گیر نمیارین .

گروهبان : البته ما هم خیلی با هنر بیگانه نیستیم.

ستوان امجدی : صحبت از هنرمنده نه هنر !

گروهبان : بله قربان .

ستوان امجدی : حالا اگه وعضتون بده چرا به این کار ادامه میدین ؟

شهرام : دیوانگی !

آقای حمیدی : اعتیاد !

• گروهبان نگاهش میکند .

خانم رضایی : اعتیاد به هنر !

• ستوان امجدی به منشی نگاه میکند  .

ستوان امجدی : خانم کیانی؟

منشی (خانم کیانی) : با دیوونگی بیشتر موافقم .

آقای حمیدی : دنبال یه جواب مطلق و کامل نباشین .

شهرام : هنر عین یه سمه که وقتی وارد بدن میشه خیلی سخت ازش بیرون میاد.

خانم رضایی : به نظر من همه به یه رشته هنری گرایش دارن که اگه دنبالش  برن میتونن موفق باشن .

خانم کیانی : که البته مستلزم پرداخت هزینه های مادی و معنویه !

آقای حمیدی : مادیش بیشتر !

• لبخند بر لبان همه می نشیند .

ستوان امجدی : چرا با قضیه برخورد جدی ندارین ؟

خانم کیانی : اگه موضوع برامون جدی نبود که الان اینجا نبودیم!

خانم رضایی : قطعا هنر برامون اهمیت جدی داره !

شهرام : در سطوح حرفه ای تر وقتی آثار و حتی صحبت های یه هنرمند یا نویسنده در جامعه تاثیر میذاره حتی سکوتش هم معنا دار میشه ... یعنی برگشتی براش وجود نداره.

آقای حمیدی : البته  فکر نمیکنم اینجا ، جای بحث های فلسفی باشه .

شهرام : هنر بیان یک مفهوم با زبانی غیر از زبانها و شیوه های متدوال.

خانم رضایی : که باید جذابیت و گیرایی هم داشته باشه.

خانم کیانی : تا لذت بخش باشه.

آقای حمیدی : و تاثیر گذار .

گروهبان : شما تو این سالن های خالی تئاتر چه تاثیری روی جامعه میذارین؟

خانم کیانی : این که دلیل نمیشه  کارمون رو تعطیل کنیم.

آقای حمیدی : کمبود مخاطب هم ریشه در مشکلات اجتماعی ، فرهنگی داره. نهایت کار هنرمند مواجه شدن با مخاطبه.

خانم رضایی : البته این مواجهه ممکنه حتی پس از مرگ هنرمند رخ بده.

شهرام : ولی قطعا اتفاق میفته .

ستوان امجدی : خب فکر کنم باید از بحث های هنری خارج بشیم . راستی آقای ...

شهرام : شهرام بگین راحت ترم .

ستوان امجدی : آقا شهرام چرا شما حدس زدین که لیوان آغشته به زهر بوده؟

شهرام : طبق یه عادت که تو فیلم های پلیسی می بینیم.

• همه نگاه ها بسوی شهرام معطوف می شود .

ستوان امجدی : و چطور حدس نزدین که چایی داخل فلاسک ممکنه آغشته به زهر بوده؟

• شهرام با عصبانیت بلند می شود

شهرام : به خاطر اینکه خودم آب داغ و چایی رو داخل فلاسک ریختم.

ستوان امجدی : حالا چرا عصبانی میشین ؟

شهرام : خب دارین متهمم میکنین !

ستوان امجدی : من سوال کردم نه متهم... ( رو به خانم کیانی ) خانم کیانی ، آقای اکبری به شما ابراز علاقه کرده بود؟

• شهرام به خانم کیانی خیره می ماند.

خانم کیانی : منظورتون رو نمی فهمم؟

ستوان امجدی : کارگردان مرحومتون آقای اکبری .

گروهبان : یعنی مقتول.

خانم کیانی : هرگز.

ستوان امجدی : شما چطور؟

خانم کیانی : این چه سوالیه جناب سروان ؟

ستوان امجدی : بله یا خیر ؟

خانم کیانی : خیر .. البته  که خیر !

خانم رضایی : اینجور انگیزه های تحقیر آمیز رو از فکرتون بیرون کنین.

آقای حمیدی : اونم با مورد قتل !

ستوان امجدی : (با جدیت ) آقا شهرام شما تا حالا به خانم کیانی اظهار علاقه کردین ؟

• سکوت . توجه همه به شهرام جلب می شود.

ستوان امجدی : سوالم رو تکرار کنم ؟

خانم کیانی : هیچ رابطه ای بین ما وجود نداره .

ستوان امجدی : من از رابطه صحبت نکردم از اظهار علاقه پرسیدم و می خوام که آقا شهرام به این سوال من جواب بده.

شهرام : جناب سروان امجدی! خارج از اینجا دنبال قاتل بگردین.

گروهبان : آقای محترم شما در مقامی نیستین که به ما بگین چیکار کنیم!

ستوان امجدی : اظهار علاقه کردید یا خیر ؟

خانم رضایی : آخه این چه ربطی به موضوع داره؟

• ستوان امجدی به شهرام خیره میشود تا جواب سوالش را بگیرد .

شهرام : ببینین من نمی خوام بگم هیچ ماجرایی نبوده...

خانم کیانی : (معترضانه) آقای ... ... (گریه میکند )

شهرام : ولی نه در حد کشتن و درگیری و ...

گروهبان : اگه قاتلین حرفه ای رو مستثنی کنیم ، زندان پر از قاتلاییه که نمی خواستن کسی رو بکشن.

آقای حمیدی : اینجا کسی با نظریه های شما موافق نیست.

خانم رضایی : یه مقدار تند روی کردین .

خانم کیانی : خیلی بیشتر از یه مقدار.

آقای حمیدی : ما هر کمکی میکنیم تا قاتل آقای اکبری پیدا بشه.

شهرام : به غیر از این هم نمیتونه باشه.

ستوان امجدی : به هر حال ما هر احتمالی رو بررسی میکنیم.

شهرام : مگه کشتن یه آدم  به این راحتی ؟

گروهبان : منظور ؟

شهرام : قاتل حتما انگیزه ای قوی تر از اونچه که شما مطرح می کنین داشته.

ستوان امجدی : انگیزه توی ذهن یک نفر  شکل میگیره و رشد یا نابود میشه. در واقع هرکسی ممکنه یه انگیزه کوچیک یا بی اهمیت رو تبدیل به یه انگیزه قوی بکنه.

آقای حمیدی :  این شخصیت  هر کس که بزرگی یا کوچکی انگیزه رو تعیین میکنه.

 • آقای زارع ( کارگردان ) وارد صحنه میشود .

زارع : خسته نباشین بچه ها ... خیلی بد بود .

بازیگران : (بصورت پراکنده) دست شما درد نکنه آقای زارع !

زارع : فردا از این قسمت به بعد رو تمرین میکنیم .

• بازیگران به طرف پشت صحنه می روند

ستوان امجدی (بازیگر) : به نظرتون اگه اسلحه ببندم خوب از آب در نمیاد ؟

زارع : نه بابا نمیخواد .

شهرام ( بازیگر ) : من فردا وقت دکتر دارم یه مقدار دیر میرسم .

زارع : با تاخیر هم شده حتما بیا.

زارع : آقایون کجا ؟ اجازه بدین اول خانوما حاضر بشن .

• بازیگران مرد برمیگردند.

زارع : خسته نباشین بچه ها .... خیلی بد بود .

بازیگران : ( بصورت پراکنده ) دست شما درد نکنه آقای زارع .

زارع : فردا از اینجا به بعد رو تمرین می کنیم.

ستوان امجدی ( بازیگر ) :  به نظرتون لازم نیست اسلحه ببندم ؟  تو خونه یه هفت تیر اسباب بازی دارم.

زارع :  نه بابا نمی خواد بیاری .

شهرام ( بازیگر ) :  من فردا وقت دکتر دارم یه مقدار دیر میرسم.

زارع :  با تاخیر هم که شده حتما بیا .

·         همه بازیگران به  طرف پشت صحنه می روند.

زارع : آقایون کجا ؟ اجازه بدین اول خانمها حاضر بشن.

شهرام ( بازیگر ) :  اي خداوند، اين دام درخشنده و فريبا را، كه زن نام دارد، چرا آفريدي، تا ما را بر اين زمين فرخنده دنبال كند و آسوده نگذارد اگر قصدت تنها آن بود كه انسان پديد آوري، پس چرا زن و عشق را وسيله ساختي؟

خانم کیانی ( بازیگر ) :  زن بوته اي است كه از همه زخم ديده تر است. ما بايد هر چه زر گير آورده ايم بدهيم و عشق مردي را بخريم، ... اينجاست كه دندان زهرآگين شرم را حس مي كنيم ...

ستوان امجدی ( بازیگر ) :  كيست كه در كوچه‌ها و بازارهاي گشاده مردمان، و در زواياي پنهان محبت دل خويش، نسيمي را احساس كند كه تا ابد با صداقت و يكرنگي وزان باشد.

خانم رضایی( بازیگر )  :  ميدانستم كه هميشه ((از خانه دور شدن)) زنان را بدنام مي كند، خواه خطاكارانه باشد، خواه با پاكدامني تمام.

آقای حمیدی ( بازیگر )  : سپس بدي ها و تباهي ها، بي آنكه يكي از آنها كم شود، گرد هم مي آيند خشم، حسد، دورنگي، ستيزه، و شمشيري كه همه جا در جستجوي زندگي است.

خانم کیانی( بازیگر ) :   مردي كه عمري دراز و بي پايان آرزو كند چگونه كسي است چون به هر يك از كارهاي چنين مردي بنگرم، چشمانم جز ناداني نمي بينند.

شهرام ( بازیگر ) :   اما، در همه خطرها، احساس اين تيره بختي تو را رنجي گران خواهد بود، زيرا با هيچ يك از آنان دستي براي رهايي تو پديد نمي آيد. ثمره محبت آدميان از اين گونه است!

خانم رضایی( بازیگر )  :  كوري مردان را دلير و گستاخ مي كند; در راه آرزويي پست كه ندامت و اندوه در پي دارد، گمراه مي شوند; آري، و اين خود اندوه بزرگي است.

ستوان امجدی ( بازیگر ) :  آرام، سلاحي را كه در خور او بود به تن كرد; و بادي شگفت در سينه اش پيچيد، باد انديشه تاريك و ناپاك.

خانم کیانی ( بازیگر ) :   اگر مرد، در درون خانه، از ديدن چهره زن خويش خسته گردد، از خانه بيرون مي رود و در جايي نشاط انگيزتر آسايش قلب خود را پيدا مي كند. اما زن منتظر مي ماند، و آرزوهاي خود را تنها به يك روح وابسته مي دارد.

آقای حمیدی ( بازیگر )  :  شگفتيهاي جهان بسيار است، اما هيچ يك چون آدمي شگفت انگيز نيست.

شهرام ( بازیگر ) :   اي فرزند بلند انديشه تميس فرزانه! من، نه به دلخواه خويش، بايد تو را بر اين كوه بلند، كه پاي هيچ كس بدان نرسيده است، به زنجير سخت بربندم; در اينجا، نه آواز آدميان، و نه چهره آنان هرگز تو را كه دوستارشاني باز نخواهد يافت; و گل زيبايي تو، در گرماي روشن خورشيد، سوخته و نابود خواهد شد.

خانم کیانی ( بازیگر ) :   و فرجام چنانكه ما انتظار داريم نخواهد بود.

آقای حمیدی ( بازیگر )  :  و اما هنوز، حيات انساني جز ظلمت و درد نيست... و ما بايد تا ابد در افسانه و پندار غوطه ور باشيم.

زارع : جمع کنین  ببینم !  اگه اشیل ، سوفکل و اوریپید زنده بودن ، پوستتون رو میکندن.

·         بازیگران زن به سمت راست صحنه می روند و بازیگران مرد سمت چپ و بعد از الحظاتی از صحنه پایین می آیند و از زارع خداحافظی می کنند. زارع تنها می ماند. او از چند زاویه به دکور نگاه می کند. نمایشنامه را از روی صندلی برمیدارد  صندلی را وسط آوانسن می گذارد و روی آن نشسته و نمایشنامه را ورق می زند . مردی با  ماسک از پشت وارد صحنه می شود او خنجری در دست دارد و آرام به زارع نزدیک می شود. در یک آن زارع برمی خیزد و نمایشنامه را به گوشه ای پرت می کند و با مرد نقابدار گلاویز می شود.

 

زارع : ای ابلیس ! هرگز فرصت کشتن مرا نخواهی یافت.

مرد تقابدار : گزافه گویی بس است . آماده مرگ شو .

زارع : آیا خنجر تو می تواند بر روحم فرود آید ؟ هرگز ... پس مرگ من توهم  بزرگ توست.

مرد تقابدار : زبانی چرب داری ای موجود ضعیف .

زارع : در آتش بسوز ای ابلیس ! که حسرت روح شکست ناپذیر من تو را تا ابد خواهد سوزاند.

·         مرد نقابدار  ماسک را از صورتش بر میدارد و زارع را در آغوش می کشد.

مرد تقابدار ( جمشید )  سلام گل آقا ، چطوری ؟

زارع : حاجی حاجی مکه ! آقا جمشید.

جمشید :  چه کنیم دوستان ما رو تحویل نگرفتن .

زارع : مسخره بازی در نیار  معلومه کجاها می پری ؟

جمشید :  زیر سایه شما ... چه پریدنی ؟! مثل دیوونه ها  همین دور و اطراف سرگردون بودم.

زارع : دیگه من یکی رو رنگ نکن ، رو سیاه هر رنگی بکشی دیده نمیشه ... داشتی می نوشتی  هان ؟

جمشید :  نوشتن ؟ نه بابا فقط خوردم و خوابیدم.

زارع : بهت حسودیم میشه .

جمشید :  راستش جلوی زندگی کم آوردم .

زارع : کی کم نیآورده ؟

جمشید :  آره راست میگی ولی تب من یه درجه بیشتر از شما بالا زد.

زارع : بیا یه کار دست بگیر تبت پایین بیاد.

جمشید :  نه ، فعلا نه ... راستی بازیگرهاتو بیرون دیدم نوشته رقیبت کار می کنی ؟

زارع : جریانه شو شنیدی ؟

جمشید :  آره بابا ... خیلی ناراحت شدم ،  یه جورایی باورش سخته !

زارع : که کشته شده باشه هان ؟

جمشید :  میگن سه نفر از بازیگرهاش جسدش رو دیدن ولی  بعدش جسد غیب شده.

زارع : آره اینطور میگن.

جمشید :  آدم نمی دونه چی بگه ... بالاخره رفیقمون بود.

زارع : رفیق که نه همکار ! این اواخر یه کم نرمال نبود.

جمشید :  کارهاش که بد نبود.

زارع : کار آخریش که خوب از آب در نیومد.

جمشید :  متاسفانه من نبودم.

زارع : همون بهتر که ندیدی همچین مالی هم نبود.

جمشید :  بالاخره هر کاری ارزش یه بار دیدن رو داره.

زارع : دوستش داشتم ولی خودش نمی فهمید.

جمشید :  کدوم بازیگرهاش  جسدش رو دیده ؟

زارع : سهیلا و بهرام رو میدونم ولی اسم سومی رو لو نمی دن مثل این که ترسیده .

جمشید :  هر دو تاشون بچه های خوبین ... پلیس چی میگه ؟

زارع : هنوز تحقیقاتشون ادامه داره ...

جمشید :  راستی خونه گیر آوردی ؟

زارع :  نه بابا ! اجاره خونه ها خیلی بالا رفته ! با مسافر کشی هم فقط پول خورد و خوراک و لباس به زور در میآد.

جمشید :  پس الآن کجا میمونین ؟

زارع :  داییه خانومم یه زیر زمین داشت رفتم رنگ کاریش کردم شبیه خونه شد ، اسباب کشی کردم اونجا .

جمشید :  شبیه خونه ؟

زارع :  پس چی ؟ ... زندگی خودمو یه پا تراژدیه وقت میذاریم رو صحنه تراژدی نمایش بدیم ... بریم بوفه یه چیزی بخوریم.

جمشید :  آقا تقی هنوز حساب دفتری داره ؟

زارع :  چند روز پیش بدهیمو صاف کردم  فعلا اعتبارمو تمدید کرده.

·         هر دو می خندند و از صحنه خارج می شوند.

·         پس از لحظاتی سکوت مردی  که حواسش به اطراف است وارد صحنه می شود وقتی مطمئن می شود کسی در آنجا حضور ندارد با خودش حرف می زند.

کارگردان :  مردک عوضی بی اجازه نویسنده متن رو سلاخی کرده عین حلال کردن مار  سر و ته ش رو زده ، هنوز جسد من پیدا نشده کارمو دست گرفته ،  دو قورتو نیمشم باقی ... همیشه وقتی تو چشمام نگاه می کرد می تونستم  اندازه نفرتشو ببینم ... افتضاحه ... افتضاح ... ما روی مرز باریکه حماقت و شجاعت بازی می کنیم.

بازیگر زن ( در حالیکه وارد صحنه می شود ) :  ما کجای این مرز بندی هستیم ؟

کارگردان :  گفتم که ! روی نوار باریک مرزش هستیم... همشون رفتن ؟

بازیگر زن : آره ... حالا واسه چی اینجا قرار گذاشتی ؟

کارگردان : می فهمی ... خب خانم بازیگر میتونی ادامه بدی ؟

بازیگر زن : اگه آخر داستان رو بدونم .

کارگردان : آخرش هنوز نوشته نشده.

بازیگر زن : به نظرم بهرام بریده...خونواده ش نگرانن ... چند بار بردنش اداره آگاهی.

کارگردان : باهاش صحبت کردی؟

بازیگر زن : آره ... میگه نمی دونسته اینقدر طول میکشه.

کارگردان : تو چی؟

بازیگر زن : نگران آخرشم... یعنی یه مقدار نگران کننده س.

کارگردان : امشب یه فکری می کنم .

   •  کاراگاه وارد صحنه می شود . کارگردان و بازیگر زن سراسیمه به هم نزدیک می شوند.

کاراگاه : تقصیر بازیگرات نبود... نمایشت بد بود

کارگردان : شما کی هستین ؟

بازیگر زن : پلیس !

کارآگاه : بازیگرتون منو خیلی خوب میشناسه ... سروان خلیلی از اداره آگاهی و مامور پرونده شما.

بازیگر زن : از کجا فهمیدین که ما امروز اینجایییم؟

کارآگاه : بازیگر مردتون بلاخره حقیقت رو گفت

• بازیگر مرد وارد صحنه می شود

بازیگر مرد : مجبورم نکردن . خودم اعتراف کردم.

بازیگر زن : بهرام ؟!

کارگردان ( رو به بازیگر مرد) : خیالم از تو یکی هیچوقت راحت نبود.

سروان خلیلی (کارآگاه) : عوضش خیالتون از بابت من راحت باشه.

کارگردان : منظورتون رو نفهمیدم.

سروان خلیلی : یعنی اینکه در حین انجام وظیفه رسمی نیستم والّا الان در محاصره حداقل ده مامور مسلح بودید.

بازیگر زن : من که گیج شدم.

سروان خلیلی : خب بهتره ماجرا رو یه مرور کوتاه بکنیم.... یه کارگردان با کمک دو بازیگر تصمیم میگیره یه نمایش راه بندازه... نمایش قتل یک کارگردان تئاتر... بازیگرا مدعی میشن که جسد کارگردان رو توی باغ محل ملاقاتشون با اون دیدن و صحنه جنایت رو که کارگردان ابتدا چاقو خورده و بعد با یه جوراب زنانه خفه شده رو برای پلیس شرح میدن ... وقتی پلیس به محل مراجعه میکنه اثری از جسد پیدا نمیشه ولی آثار جرمی رو پیدا میکنن که گفته های بازیگران رو تایید میکنه...خبر قتل ابتدا بین هنرمندا و بعد بین مردم میپیچه ... بازم توضیح بدم ؟

بازیگر زن : نه ... نه... بهرام واسه چی موضوع رو لو دادی ؟

بازیگر مرد : بالاخره که مشخص می شد.

بازیگر زن : آره ولی ..

کارگردان : راست میگه.

بازیگر زن : بهرام جوابمو ندادی؟!

بازیگر مرد : بعداَ بهت میگم.

سروان خلیلی : میتونی الان بگی.

بازیگر مرد ( رو به بازیگر زن ) : بعداَ با هم صحبت می کنیم.

بازیگر زن : اگر فرصتی برای صحبت کردن داشته باشیم .

بازیگر مرد : این چه حرفیه؟!

بازیگر زن : هیچوقت نمی بخشمت!

بازیگر مرد : می دونی من تو این مدت چقدر زجر کشیدم ؟

کارگردان : زجر؟

بازیگر مرد : بله زجر! از وقتی این نمایش لعنتی شروع شد سهیلا از من فاصله گرفت و برعکس خیلی به تو نزدیک شد.

بازیگر زن : تو دیوونه شدی .... نمی دونی چی داری می گی!

بازیگر مرد : اگه تو وارد این بازی نمی شدی من هرگز تن به چنین کاری نمی دادم .

کارگردان : احمقانه لو دادی .

سروان خلیلی : نمایش شما خراب شد  ولی در عوض کار ما ساده شد !

کارگردان : در هرحال ماجرای تئاتر ما همچنان در صحنه ای به وسعت جامعه ادامه داره .

سروان خلیلی : بله. به همین خاطر من تنهایی پیش شما اومدم .

کارگردان : البته شما هم در واقع بازیگر این تئاتر شدین.

سروان خلیلی : (می خندد ) پس یه اخطار پلیسی میدم ... یک ماهه که این ماجرا ادامه داره و اگه هرلحظه شما کشته بشین ، مثلاَ همین الان و جسدتون سر به نیست بشه ، چون قبلاَ کشته شدین نمایش شما یه نمایش واقعی می شه!

بازیگر مرد : سهیلا ! من بخاطر نجات دوتامون رفتم پیش سروان خلیلی ! موضوع داشت خطرناک میشد!

بازیگر زن : ولی انگیزه اصلی ات ، یه حسادت احمقانه بود ... بدون اینکه منو کاملا شناخته باشی...! ولی من تورو خیلی خوب شناختم!

کارگردان : مثل اینکه جون من درخطره !

سروان خلیلی : فقط فرض می کنیم که یک نفر شما رو بکشه !

• بازیگر زن میترسد و عقب نشینی میکند.

سروان خلیلی : گفتم فرض می کنیم. اونوقت شما به پلیس مراجعه می کنین و می گین ما شهادت دروغ دادیم که جسد کارگردان رو یک ماه پیش دیدیم.

کارگردان : کسی ماجرا رو قبول نمی کنه... در واقع من قبلا مردم!

سروان خلیلی : احسنت!

بازیگر زن : لطفاَ فرضیات ترس آور رو ول کنین!

بازیگر مرد : دیدی گفتم خطرناکه ؟

بازیگر زن : تو یکی دیگه حرف نزن!

کارگردان : جناب سروان ، تئاتر واقعی تئاتریه که جنبه دراماتیکی و تعلیق اس اونقدر محکم باشه که کسی نتونه آخرش رو حدس بزنه.

سروان خلیلی : ولی من همین الان می تونم این بازی رو تموم کنم!

کارگردان : دقیقاَ ! چون بخشی از درام این تئاتر هستین!

بازیگر مرد : جناب سروان ، قول دادین قضیه رو خوب تموم کنین .

بازیگر زن : می تونه زیرش بزنه!

سروان خلیلی : می خوام بازی خوبی داشته باشم .

کارگردان : تا الانشم خوب بوده !

سروان خلیلی : ممنون .... یه سوال ؟! چه انگیزه ای برای این کارتون داشتین ؟

کارگردان : وقتی نتونی کار دلخواه خودت رو رمی صحنه ببری یا محدود بشی ، مجبوری خلاقیت به خرج بدی...این یه تجربه هنریه.

بازیگر زن : که البته با ذهن پلیسی سخته این موضوع رو قبول کرد.

سروان خلیلی : این مسخره کردن جامعه نیست؟

بازیگر مرد : به نظر من چرا !!

کارگردان : اجازه میدی کارگردانی کنم ؟ ... جناب سروان به نظر شما اگه فردا همه بدونن من زنده ام ... فکر میکنن مسخره شدن ؟!

بازیگر زن : فروش روزنامه ها چند برابر می شه . چون مردم لذت می برن!

کارگردان : اونا هم تو بازی بودن پس کسی ناراحت نیست !... این یه سبک  اجراست.

سروان خلیلی : دلهره  و نگرانی خونواده هاتون چطور؟!

کارگردان : اونا همیشه از دست ما ناراحت و دلخورن . ولی تاثیرات مثبت کار به خود اونام برمی گرده ، البته منکر ناراحتی مقطعی شون  نیستم!

سروان خلیلی : شما خواهر و مادرتون رو به مسافرت خارج از کشور فرستادید  تا بی خبر باشن .

کارگردان : مادرم ناراحتی قلبی داره ... ظرفیت ها رو در نظر گرفتم.

بازیگر مرد : خب پدر منم ناراحتی قلبی داره !

بازیگر زن : تو که کنارشون بودی.. چرا قضیه رو پیچیده می کنی ؟

سروان خلیلی : ظرفیت های جامعه رو در نظر نگرفتین ؟

بازیگر زن : ماها هیچوقت جدی گرفته نمی شیم!

کارگردان : کارهای هنری سلیقه های خاص خودش رو داره.

سروان خلیلی : تموم کردن ماجرا رو میزترم به عهده خودتون .

بازیگر زن : یعنی با ما کاری ندارین ؟

سروان خلیلی : نه ! شما با خودتون کار دارین !  فقط توصیه می کنم تا فردا صبح به اداره آگاهی بیاین و ماجرا رو تموم کنین .

بازیگر مرد :  دیدین بچه ها ! جناب سروان به قولش عمل کرد .

کارگردان :  ولی جرم من سنگین تره !

بازیگر زن : زندانی میشه ؟

سروان خلیلی : از خودش بپرسین ! نمایشنامه رو اون نوشته .

کارگردان : به موارد قضایی فکر کردم ولی خیلی زیاد سراغش نرفتم.

بازیگر مرد : آخه چرا ؟

کارگردان : برای اینکه به خاطر تبعاتش ممکن بود از کار منصرف بشم.

بازیگر مرد : خب بهتر از این بود که تو این موقعیت گیر کنیم.

بازیگر زن : فعلا تو خیالت راحت شده !

بازیگر مرد : فقط دوست داری مقابل گفته های من جبهه گیری کنی .

کارگردان : نظر شما چیه جناب سروان ؟

سروان خلیلی : قاضی تصمیم میگیره نه من .

کارگردان : همه اتهامات رو به تنهایی به عهده میگیرم.

سروان خلیلی : بالاخره قهرمان داستان خودتی .

·         سروان خلیلی حرکت می کند تا از صحنه خارج شود.

کارگردان : ممنون از بازی خوبتون.

سروان خلیلی : ( در حالیکه از صحنه خارج می شود .) زودتر تمومش کن این به نفع همه تونه.

بازیگر مرد : حالا میخواین چیکار کنین ؟

بازیگر زن : تو که کارتو انجام دادی !

بازیگر مرد : اکه من با سروان خلیلی صحبت نمی کردم حالا وضع بدتری داشتیم.

بازیگر زن : اینهم یه سرپوشه واسه این که لو دادنت رو  منطقی نشون بدی .

بازیگر مرد : به جای تشکر تهمت میزنی ؟

کارگردان : این حدس و گمان توئه ، مگه خبر داشتی من چطور کار رو تموم می کنم ؟ البته من ناراحت نیستم چون این کارت جزوی از نمایش شد.

بازیگر زن : نقش منفی خیلی بهت میاد.

بازیگر مرد : سهیلا بیا باهم بریم  واست توضیح بدم.

بازیگر زن : اگه میخوای بری برو کسی جلوتو نگرفته .

بازیگر مرد : تنها برم ؟

بازیگر زن : دقیقا منظورم همین بود.

بازیگر مرد : لااقل مطمئن شدم که ازم فاصله گرفتی و در عوض ....

کارگردان : در عوض چی ؟

بازیگر زن : چندش آوره !

بازیگر مرد : چی ؟ من ؟ مثل این که یادت رفته قرار نامزدی داشتیم.

بازیگر زن :  آره داشتیم !!! البته اون موقع نه الآن .

بازیگر مرد : ( رو به کارگردان ) خیالت راحت شد ؟ حتما میخوای بگی اینهم بخشی از نمایش هان ؟

کارگردان :  دقیقا .

بازیگر مرد :  ولی زندگی منو به باد دادی.

کارگردان :   کی ؟ من یا خودت ؟  بازی مال تو بود ، خودت گند  زدی نه من . اختیار عزیز من اختیار ! این چیزیه که تو رو به این جا رسونده  نه من . عین اینه که من به خدا معترض بشم که چرا تو این موفعیت قرار گرفتم  . در حالی که اختیار بزرگترین نعمت خداست حالا ما ازش خوب استفاده نمی کنیم دلیل نمیشه معترض هم بشیم.

بازیگر مرد :  قرار بود  تئاتر کار کنیم نه از اینجور کارها  !

کارگردان :   تو که یاد نگرفتی چطور  زندگی کنی  اشتباه  میکنی  تئاتر کار کنی .

بازیگر مرد :  مگه خودت بلدی ؟

کارگردان :   حداقل میخوام که یاد بگیرم  مثل همین تئاتری که داریم بازی می کنیم.

بازیگر زن :  تو این مو قعیت بود که من تو رو بهتر شناختم.

کارگردان :  تو زندگیه روزمره همه به سر و صورتشون می رسن ، لباسهای مختلف می پوشن  در وافع یه جور گریم  می کنن که بهتر و زیباتر به نظر برسن ،  که چی ؟ برای این که بازی خوب و تاثیر گذاری داشته باشن البته با مفاصد مختلف .  یکی میخواد کار خوب گیر بیاره ، اون یکی تجارت خوبی رو دنبال میکنه ، یکی دیگه هم میخواد مدیریت پر نفوذی داشته باشه .یکی هم میخواد ازدواح کنه .  حالا تو توی این تئاتر ما بازنده شدی  اینهم زندگیه به غیر از این نیست. اون کسی درست زندگی می کنه که گریم و دکور و بازی منحصر به فرد خودشو ارائه بده  البته این لازمه زندگی اجتماعیه .

بازیگر مرد :  تو که اینا رو میگی مگه خودت زندگی موفقی داری ؟

کارگردان :  من نگفتم زندگی موفق ، گفتم زندگی درست . ابزارهای موفقیت رو هر کسی میتونه بدست بیاره.

بازیگر مرد :  بهتره من برم .

بازیگر زن :  چه خوب !

·         بازیگر مرد با عصانیت از صحنه خارج می شود.

کارگردان :  ابزارهای موفقیت رو کف دستهاش هم که بذاری تو زندگی موفق نمیشه.

بازیگر زن :  این درست ولی خودت چی ؟

کارگردان :  منظورت چیه ؟

بازیگر زن :  عیب و ایرادهای خودت رو نمی بینی ؟

کارگردان :  خب قبول دارم که هیچ کس نمی تونه بی عیب باشه ولی منظورت رو نمی فهمم.

بازیگر زن :  دیشب با خودم فکر می کردم  که چرا تو این اجرای خطرناک رو  راه انداختی.

کارگردان :  قبلا سر این موضوع خیلی صحبت کردیم.

بازیگر زن :  مشکل من اینه که رگه های خودخواهی  تو رو موقع کار حس کردم.

کارگردان :  بعضی مواقع خودخواهی در جای خودش  میتونه جواب خوب بده.

بازیگر زن :  جواب قانع کننده ای نبود .

کارگردان :  منظورت برخوردم با بهرام بود ؟

بازیگر زن :  ظرفیت بهرام بیشتر از اون نبود ولی همین که تا اینجای کار به خاطر من اومد رو نمی تونم نادیده بگیرم.

کارگردان :  رفتاری که با اون داشتی این طور نشون نمیده .

بازیگر زن :  می خواستم مزه شکست رو بچشه.

کارگردان :  تا وقتی پیشش میری قدر تو بیشتر بدونه. بازیش دادی هان ؟ اینم یه جور خودخواهی.

بازیگر زن :  خب  حالا پیدا کن جایگاه هنر  رو  یا بهتر بگم تئاتر روی صحنه ات رو.

کارگردان :  وقتی با غذا یه فلفل تند میخوری که زبونت رو بسوزونه چه منطقی رو براش سراغ داری یا تو شهر بازی سوار ترنی میشی که حد اکثر ترس رو داشته باشه چی ؟  منطق میگه فلفل نخور میسوزی ولی تو این کار رو میکنی چرا ؟ چون یه حس معمول نیست ، تو هنر دنبال یه تجربه  باش که بتونی با دیگران قسمتش کنی  و به یک درک تازه برسی اونوقت یه لذت بهت دست میده که ورای لذت هاییه که هرروز بهش فکر می کنی،  جایی که لذت از درک رو قسمت می کنی دیگه خودخواهی از بین میره و اگه نتونی قسمت کنی خودخواه میمونی.

بازیگر زن :  باید فکر کنم.

کارگردان :  تو بهرام رو بازی دادی این خودخواهی نیست ؟

بازیگر زن :  خودش اونجور بازی کرد.

کارگردان :  و تو لذت بردی به غیر از اینه ؟

بازیگر زن :  نمی دونم شاید !

کارگردان :  واگه نتونی این لذت رو با دیگران تقسیم کنی که البته نخواهی تونست عین خودخواهی.

بازیگر زن :  حالا میخوام به اجرای تو یه حال و هوای دیگه بدم.

کارگردان :  چه خوب !

بازیگر زن :  میخوام بکشمت.

کارگردان :  میخوای آخرش رو طنز کنی ؟

بازیگر زن :  با تراژدی بیشتر موافقم.

کارگردان :  اگر هم بخوای نمی تونی چون از دستت بر نمیآد.

·         بازیگر زن از کیفش هفت تیری در می آورد و به سوی کارگردان می گیرد.

بازیگر زن :  تو قبلا کشته شدی این کار سختی نیست.

کارگردان :  انگیزه کافی نداری.

بازیگر زن :  خود خواه ! انتقام انگیزه خوبیه ؟

کارگردان :  انتقام از من ؟

·         کارگردان به سمت بازیگر زن می رود.

بازیگر زن :  جلوتر نیا شلیک می کنم.

·         کارگردان هفت تیر را از بازیگر زن می گیرد.

کارگردان :  بازیگر خوبی هستی ولی نمایشنامه نویس خوبی نیستی.

·         او ماشه هفت تیر را می کشد و فندک لوله آن روشن می شود.

کارگردان :  بهرام یه بار اینو آورده بود برام نشون بده.

بازیگر زن :  گند زدم هان ؟

کارگردان :  نه زیاد هم بد نبود.

بازیگر زن :  از این که بهم اعتماد کردین و یه نقش اصلی بهم دادین ممنونم.

کارگردان :  از این که تا آخر موندی من هم ممنونم ، هوای بهرام رو داشته باش  ، من همه چیز رو گردن گرفتم فکر نکنم اداره پلیس مشکلی براتون پیش بیاد.

بازیگر زن :  من از در اصلی میرم ... تا فردا صبح .

کارگردان :  خدا حافظ ، در پشتی رو باز گذاشتی ؟

بازیگر زن :  بله مطمئن باشید.

·         ابتدا بازیگر زن و پس از آن کارگردان از صحنه خارج می شوند . صحنه تاریک می شود و صدای گلوله ای در تاریکی.

 

فردین میلانی صدر